You should install Flash Player on your PC

واکنش به نامه سرگشاده کانون سینماگران ایرانی در تبعید با 54 امضاء به اتحادیه اروپا

 آرشیو

 خانه نخست

واکنش به نامه سرگشاده کانون سینماگران ایرانی در تبعید با 54 امضاء به اتحادیه اروپا

 1- اعتراض به این حرکت (علی اوحدی)  2- جواب به این ادعا (بصیر نصیبی) همراه با اصل نامه وآخرین امضاء ها

 

 

 

1- اعتراض

تا آنجا که من خبر دارم و خوانده ام، آقای محسن مخملباف در این چند هفته، دوبار به پارلمان اروپا دعوت شده، بار اول به همراهی خانم ساتراپی و بار دوم به احتمالی تنها. در این هر دوبار، آقای محسن مخملباف نه از ایده ها و آرمان های من در مورد ایران حرفی زد، که چنین قراری هم نبوده است، و نه به اعتقاد من از این فرصت بسیار مناسبی که به دست آورد، استفاده ی کافی کرد تا در مورد اوضاع اخیر در ایران، به وسعت تظاهرات بی باکانه و تحسین برانگیز مردم در خیابان های تهران و شهرهای دیگر ایران، و به وسعت هزینه ای که مردم برای این شهامت خود پرداخته اند، روشنگری کرده باشد. از جمله ی این کمبودها، یکی هم استفاده ی خانم ساتراپی از یک سند جعلی علیه حکومت اسلامی در پارلمان اروپا بود. (از همان روزهای انتخابات در ایران، برای تمام کسانی که به عملکرد دستگاه اطلاعاتی رژیم آشنایی داشتند، کاملن روشن بود که اغلب اخباری که از طریق ئی میل یا سایت های شخصی بین ایرانیان توزیع می شود، ساخته ی دستگاه اطلاعاتی رژیم است تا مثل همیشه با درهم ریختن مفاهیم و اغتشاش اطلاعاتی، باور مردم را بدزدد و آنها را در تصمیم گیری و جانب داری از طرف مخالف، به تردید وادارد. این جعل خبر و سند در برخی موارد، مانند همان نامه ی صادق محصولی وزیر کشور احمدی نژاد به خامنه ای در مورد نتایج انتخابات، آنقدر واضح بود که نیازی به توضیح ندارد. حتی "رابرت فیسک" هم در همان هفته در "ایندی پندنت" نوشت؛ به احتمال قوی این نامه جعلی ست!).

با این همه تردید ندارم که بسیاری دیگر که احتمالن می توانستند بهتر از آقای مخملباف و خانم ساتراپی از این موقعیت استفاده کنند، نه از سوی پارلمان اروپا دعوت شده اند، و نه شاید به اندازه ی ایشان مقبولیت و شهرت جهانی داشته باشند که انتظار داشته باشیم در آینده از آنها دعوت بشود. ما در این سال ها اما فراگرفته ایم که جوامع دموکرات هم بنا به مصلحت خویش دست به کاری می زنند. پس اگر پارلمان اروپا ایرانیان دیگری که برای این کار شایسته تر اند را هم می شناسد، و دعوت نکرده است، لابد صلاح کار خویش را چنین دانسته و برای نمایش "دموکرات" بودن خود، خواسته تا از دو فیلمساز ایرانی (و نه سیاستمدار، نه دانشمند، نه استاد، نه حقوقدان، نه نویسنده، نه فعال سیاسی، نه ..) که شهرت جهانی دارند، استفاده کند. پس برای من جای بسی خوشحالی ست که بخشی از تمامی صدای مردمی که در ایران خفه می شوند، توسط آقای مخملباف به گوش اروپاییان رسیده است. خیلی های دیگر هم به اشکال دیگر چنین ماموریتی را به انجام رسانیده اند که شاید مطابق دلخواه من نبوده، اما قدمی بزرگ و قابل تحسین و تشکر در زمینه ی آشنا کردن اروپاییان و آمریکاییان با مسایل جنبش اخیر ایران برداشته اند، که به عنوان یک ایرانی از آنها هم صمیمانه سپاسگزارم.

آنچه مرا به نوشتن این یادداشت واداشته اما، تشکر از آقای مخملباف و خانم ساتراپی و امثال آنها نیست، بلکه بیشتر ناشی از دلشکستگی کاملن شخصی من از چند نفری ست که طی نامه ای سرگشاده به پارلمان اروپا، به تخطئه ی عمل آقای مخملباف پرداخته اند. و مهم تر از آن این که چرا ما بهر شکل، فریب دستگاه اطلاعاتی حکومت اسلامی را می خوریم، و گاه ناآگاهانه به تخریب ابزار و امکانات خود می پردازیم و با نوعی "تمامیت خواهی" کهنه، جزیی و ناشکیل، خود را از کل جنبش جدا می کنیم! باری، تا آنجا که من خوانده ام، مخملباف گفته است؛ "به نمایندگی از مردم ایران ...". این جمله به معنای آن نیست که ایشان از طرف مردم ایران انتخاب شده تا در پارلمان اروپا صحبت کند. اگرچه از حرف های ایشان چنین بر می آید که از سوی دفتر آقای میرحسین موسوی به نوعی به ایشان نمایندگی داده شده تا در این فرصت، خواست ها و مطالبات این گروه را مطرح کند. اگر چنین باشد، ایشان نماینده دفتر آقای موسوی، و طیف وسیعی از مردمی هستند که در جنبش اخیر، صرفن طرفدار آقای موسوی اند، و نه همه ی مردمی که به خیابان ها ریخته اند و خواسته هایشان زیر پوشش طرفداری از آقای موسوی، بسی فراتر و والاتر از خواسته های ایشان است. با این همه تمامی تردید در زمینه ی آنچه آقای مخملباف گفته، ناشی از ترجمه مطلب از فارسی به یک زبان اروپایی ست. (من ایران یا ایرانیان را نمایندگی می کنم، به معنی آن نیست که من نماینده ی ایران یا ایرانیانم.)

با این همه و گیرم که حرف آقای مخملباف به این شکل ترجمه شود که؛ "من نماینده ی مردم ایرانم". با یک نگاه معتدل نسبت به این حرف، می شود در کمال فروتنی همان معنای اول را از آن استنباط کرد و گذشت، و عمل ایشان را حتی اگر کاملن مطابق خواسته های شخصی ما نیست، تایید و پشتیبانی کرد، یا دست کم به تحسین شخصی بسنده کرد و کار را به نامه ی سرگشاده به پارلمان اروپا نکشاند. چرا؟

آنچه آقای مخملباف گفته بهررو در جهت شناساندن جنبش اخیر مردم ایران است و ایشان نه تمایل به تحریف جنبش داشته و نه قدرت چنین تحریفی را دارد، ولو آن که خواسته باشد دانسته از تریبونی که پارلمان اروپا در اخیتارش گذاشته، چنین استفاده ای بکند. دلشکستگی من در مورد نامه ی سرگشاده ی اعتراضی به پارلمان اروپا در این مورد، بیشتر شامل یکی دو نفری می شود که می شناسمشان و هرگز تصور نمی کنم که در آنها حقد و کینه و حسدی وجود داشته باشد. چرا که این نامه برای من بیشتر به این معناست که چرا آقای مخملباف، و چرا من نه؟ چون در طرف دیگر این اظهار نظر که "آقای مخملباف نماینده ی مردم ایران نیست"، چنین استنباط می شود که "ما (امضاء کنندگان نامه) نماینده"تر" مردم ایران هستیم"! در این صورت نویسندگان نامه ی سرگشاده به پارلمان اروپا هم، به همان اندازه که آقای مخملباف، حق ندارند خود را نماینده ی مردم ایران بدانند. مضافن این که هر چه باشند، به اندازه ی مخملباف مقبولیت و شهرت جهانی ندارند. واقعیت اما این است که برای من مخملباف حکم یکی از یازده بازیکن فوتبال را دارد که بنا بر موقعیت یا هرچه، اینک جلوی دروازه ایستاده، و باید توپ را به او پاس داد، حتی اگر نتواند از این فرصت خوب برای گل زدن به حریف استفاده کند.

من هم مثل همه ی آنها که سال ها در کار تیاتر و سینما بوده اند، در سال های ابتدایی انقلاب، از امثال آقای مخملباف کم زیان و خسارت ندیده ام. در آن زمان ایشان یک مدافع سرسخت "هنر اسلامی" بودند که هنوز هم پس از سی سال، هیچ کس نمی تواند هیچ تعریفی از آن هنر ارائه دهد، چرا که چنین هنری وجود خارجی ندارد، و نمی تواند داشته باشد. اما مخملباف هم مثل بسیاری دیگر که به زعم "اسلامی" بودنشان از صدها امکان بهره جستند و تقریبن هرچه می خواستند، در اختیارشان بود، استفاده کرد و البته جزو معدود کسانی بود که به مجردی که دریافت دچار اشتباه بزرگی شده، به سادگی سر خر را بطرف دیگر چرخاند و از "هنر اسلامی" جدا شد. همان گونه که آقای سروش جزو هیات اجرایی "انقلاب فرهنگی" بود، و نمی توان او را در تعطیل دانشگاه ها، اخراج نزدیک به چهل هزار معلم علوم اجتماعی از آموزش و پرورش، اخراج و بازنشسته کردن بسیاری از استادان شایسته ی دانشگاه های ایران، تعویض مواد درسی مدارس و دانشگاه ها با یک مشت لاطایلات ووو ... مقصر ندانست. اما آقای سروش هم مثل حجاریان، گنجی، سحرخیز، شمس الواعظین، عمادالدین باقی ووو... یکجا از خدمت به اسلام من درآوردی حضرات و ایستادن علیه خواست های مردم، باز ایستادند. عده از این سرخوردگان که نمی توانستند از اسلام جدا شوند، به عنوان گروه اپوزیسیون "اصلاح طلب" وارد معرکه ی سیاست شدند، و عده ی کمی هم خود را بکلی از معرکه ای به عنوان تقلب و دروغ و ریا و تظاهر به نام خدا و مذهب(بخوان حکومت اسلامی)، بیرون کشیدند و گوشه ی سلامت جستند تا مگر دست هایشان را از خطاهایی که کرده بودند، بشویند.

آیا همه ی این بریدگان از "حکومت اسلامی" بابت این که روزگاری در خدمت حکومت اسلامی بوده اند، یا امروز هم چنان مسلمان اند، باید به چوبه ی دار سپرده شوند؟ همان گونه که وقتی انقلاب و نتایج آن توسط آخوندها دزدیده شد، همه را جلوی جوخه ی اعدام گذاشتند؟ آیا همه ی ما همانیم که سی سال پیش بوده ایم؟ و اگر تغییر نکرده ایم و سی سال بر سر یک حرف و یک عقیده ایستاده ایم، آیا انسان های به حقی هستیم؟ آیا عدم توانایی ما در رسیدن به قدرت، یا دورماندن ما از قدرت، می تواند دلیلی برای بی گناهی و درست گفتاری و درست کرداری ما باشد؟ یا این واقعیت را می پذیریم که هرکس راه می رود، بی تردید زمین می خورد، و گاه خونین و مالین می شود، و نشستن و ایراد گرفتن به آنان که بهر دلیل و عقیده ای برمی خیزند، دلیل سلامت عقل و اندیشه ی ما نیست؟

من هم از آن گروه بی شمار ایرانیانی هستم که اگرچه در این سی ساله از فضا دور بوده اند، اما از وقایعی که در داخل ایران گذشته درس ها گرفته اند. یکی هم درک هدفمند ایرانیان داخل ایران از وقایع و جریانات است که در پاره ای از موارد به نظر ما عجیب و غریب و ناشی از "نادانی"ست، حال آن که نشان از درک بهتر هم وطنان از اوضاع داخلی ست. مثلن وقتی مخنثی مثل "حسین شریعتمداری" در کیهان می نویسد؛ "ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند" و به احتمال قوی منظورش "علی خامنه ای"ست، پیش از آن که من قادر باشم خشم انقلابی ام را از این کلام و مقاله فروبنشانم و به یک جواب شیرین و دندان شکن به این "هرجایی کیهانی" بیاندیشم، در بریده های ویدئویی تظاهرات روز بعد، می بینم مردم در خیابان ها فریاد می زنند؛ "ما اهل کوفه نیستیم، حسین تنها بماند"! از اتفاق به روایت تاریخ افسانه وار شیعه، اهل کوفه، هم علی را تنها گذاشتند و هم حسین را. این که منظور مردم در شعار خیابانی شان به راستی امام سوم شیعیان بوده یا "میرحسین موسوی"، چندان فرقی نمی کند. مهم این است که در آن صحرای بی آب و علف مین گذاری شده که هرجا پا بگذاری به هوا پرتاب می شوی و تکه تکه ات به زمین می رسد، این مردم دریافته اند که با همان زبان آخوندی پاسخ آخوندی به آخوندها بدهند! من هم مثل بسیاری کفرم در می آید وقتی نزدیک به یک ملیون باضافه ی خاتمی و موسوی و کروبی در نماز جمعه به امامت هاشمی رفسنجانی جمع می شوند و حتی خانم شادی صدر و بسیاری دیگر چادر چاقچور می کنند تا در نماز جمعه حضور پیدا کنند، و به اخطارهای موذیانه ی وزیر کشور و نظامیان سرسپرده ی رژیم توجه نمی کنند. به حد مرگ دلخور می شوم که می بینم هاشمی رفسنجانی، این موذی هزار چهره را که دل من هرگز با او راست نمی شود، وا می دارند تا اختلاف نظرش را مستقیم به رخ همتایان خود بکشد و از جمله موجود عقب افتاده ای نظیر "یزدی" و برخی دیگر را وادارد تا مستقیم در مقابلش جبهه بگیرند. همان گونه که پیش از این خانم های طرفدار برابری و آزادی زن در ایران، علیرغم میل باطنی من به سراغ آیت الله ها می روند تا از آنها برای برابری و آزادی زن علیه خشک مغزانی نظیر خامنه ای یا شورای نگهبان، فتوا بگیرند. به عبارت دیگر با مشت یک آیت الله به دهن آیت الله دیگر بزنند. در خلوت خودم این گونه رفتار را نمی توانم تایید کنم اما به خوبی می بینم که علیرغم میل من، در جهنم سوزان زیستن در آن جزیره، مردم به خوبی دریافته اند که تنها با زبان آخوندها با آخوندها مبارزه کنند و اتفاقن از همین طریق، دست و پای بسیاری از آن "سوسمارها"ی ما قبل تاریخ را در پوست گردو گذاشته اند.

نه آقای رفسنجانی به اندازه ی سر سوزنی مرا متقاعد می کند که "لیبرال" یا "اصلاح طلب" باشد، و نه مخملباف و نه سروش و نه آقای منتظری و نه آقای محسن کدیور و نه .... واقعیت این است که این ها می توانند بخش ناچیزی از خواسته های مردم را بیان کنند. اما طرف دیگر این واقعیت آن است که مردم از این طریق در آن "وحدت" دروغینی که سی سال است حاکمیت سعی دارد به آن ببالد و همه را با شکستن این وحدت به سکوت مرگباری وادارد، شکستی فاحش وارد کرده اند. با وجودی که من به هیچ کدام از این روش ها اعتقادی ندارم، اما به روشنی می بینم که این روش ها باعث شده تا بسیاری دریابند که نه تنها مخملباف ها و سروش ها و کدیورها، که امثال منتظری و صانعی و اردبیلی و طاهری و رفسنجانی ووو... هم کم کم از آن وحدت دروغین "حکومت" بریده اند، و به اصطلاح خود آقایان، بر پیکر "نظام" شکاف انداخته اند. پس این گونه تاکتیک در آنجا عمل می کند و همین شکاف است که آغاز پایان این سایه ی شوم "حکومت اسلامی" بر سر مردم است. این که این همه چقدر به آمال و آرزوهای من نزدیک است، دیگر چندان اهمیتی ندارد چرا که سال هاست یاد گرفته ایم "ایده آلیسم" دردی از دردهای فعلی جامعه ی ما را درمان نمی کند. حتی اگر کسانی هستند که هنوز خیال می کنند تنها راه رهایی آن ملت از شب هول و گردابی چنان هایل، ایستادن بر سر "آرمان"های چپ است، لابد دریافته اند که از "حکومت اسلامی" تا رسیدن به ایده آل های آرمانی سوسیالیسم، چه راه پر مخافت و درازی مانده است.  

شاید بهتر باشد برای نشان دادن حسن نیتمان نسبت به مسایل ایران، برای وقایعی شبیه دعوت پارلمان اروپا از مخملباف شادمان باشیم، حتی اگر هیچ جایش با آرمان های شخصی ما همخوانی ندارد. نه گمانم چنین اعتراض هایی به پارلمان اروپا یا سازمان ها و ارگان های مشابه بین المللی باعث شود که آنها اشخاص به گمان ما شایسته تری را برای این کار دعوت کنند. تنها نتیجه ی قابل تصوری که می شود در نهایت از این گونه اعتراض ها به دست آورد، این است که پارلمان اروپا به احتمالی دیگر از آقای محسن مخملباف هم دعوت نکند! و ما همین امکان ناچیز را هم از دست بدهیم! تردید دارم این همان نتیجه ای باشد که آن چند تن امضاء کننده ی نامه ی سرگشاده به پارلمان اروپا آرزویش را داشته باشند؟

اخبار روز:

دوشنبه  ۲۹ تير ۱٣٨٨ -  ۲۰ ژوئيه ۲۰۰۹

 

2- جواب

بصیر نصیبی

  جواب به مقاله ی درباره ی حضور مخملباف در پارلمان اروپا و نامه ی منتقدین 

یکی ازخوانندگان تارنمای سینمای آزاد به من اطلاع داد که آقای علی اوحدی در مقاله ای جوابگوی نامه سرگشاده جمع ما به اتحادیه اروپا بوده است. کمی به ذهن فراموش کارم فشار آوردم تا بیادم آمد که جناب ایشان سابقه کار بازیگری وتئاتر دارد -میزان توانائی هنری اش در این زمینه ها موضوع بحث ما نیست- وباز کمی بیشتر که تامل کردم بیاد آوردم که من سالها قبل برنامه ای تنظیم کردم پیرامون مسایل سینما در جمهوری اسلامی که به اصطلاح به صورت تور سینمایی از هامبورک آلمان شروع شد وبعد ازآرهوس وکپنهاک( دانمارک) و یوتوبوری(سوئد) در اسلو( نروژ) به پایان رسید. در کپنهاک  همین آقای اوحدی میزبان من بود اما از او که در این سالها دیگر مقاله ای در سایت ها چاپ نمی شد .خیلی کنجکاو شدم در یابم واکنش وی نسبت به جنایت های این سالهای رژِیم چه در 18 تیر78 که همین باند خاتمی سرکوبش کرد وبمب گذاری در آرژانتین وترور در میکونوس که رفسنجانی وخامنه ای باعث وبانیش بودند و جنایت در دهه 60 که موسوی مسئولش بود،ترور های خارج از کشور و سرکوب مداوم جنبش زنان،کارگران ،معلمان... که کلیت رژیم در دستورکارشان بود و... صد ها جنایت نظام چگونه بوده است ؟وقتی هم رفتم در گوگل وروی نام حضرتش کلیک کردم به مطلب مستقلی در این زمینه ها از آقای اوحدی برخورد نکردم. حالا چطور یک دفعه در مورد این نامه سر گشاده آقای تئاتر ساز احساس مسئولیت کرد ؟

حالابرویم سراغ اعتراضیه اخیر ایشان.

 هر کس می تواند نسبت به هر نوشته ای ازجمله اطلاعیه ما واکنش نشان دهد. در باره اطلاعیه ما هم که خطاب به اتحادیه اروپاست در وهله اول اتحادیه اروپا که مخملباف را پذیرفته موظف است جواب بدهد. می دانیم که طفره خواهد رفت ولی ما مصمم هستیم با جدیت این خواستمان را پی گیری کنیم ،همین طور آقای مخملباف که در این نامه بخشی از اسناد مرتبط با پیشینه او شکافته شده نه فقط محق  است به اعتراض ما جواب بدهد بلکه اگر اسناد را غیر واقعی ارزیابی می کندچه بهتر علیه مدعیان اسناد منتشر شده اقدام قانونی بنماید واین اقدام وی با استقبال ما هم مواجه می شود. دیگران هم ممکن است با محتوای نامه مخالف باشند ونظرشان را منعکس کنند که البته قصدشان را می توان این چنین معنا کرد که چون انحرافی در اندیشه نویسندگان نامه سراغ گرفته اند وظیفه خود دانسته اند جلوی ضرروزیان اجتماعی نامه را بگیرند وگرنه ایشان که نمی توانند وکیل و وصی محسن مخملباف باشند که خودش را تبعیدی می داند ودر پاریس زندگی می کنند آنقدر هم زبان دراز است که با گستاخی خودش را نماینده ی همه مردم ایران مینمایاند.

حالا ببینیم اعتراضه ایشان امتیازی برای خوانندگان دیگر دارد؟ من تصور نمی کنم اصلاآقای اوحدی درست نامه را خوانده باشد فقط با دیدن عنوان مطلب به دلایلی نا مشخص عصبی شده و فوری هم دست به قلم برده وآنچه دل تنگش میخواسته روی کاغذ آورده است برخی جاها که اصلا نظر های سیاسی اش را گنجانیده انگار شک داشته که اگر مستقیما نظریه سیاسی صادر کند چندان توجهی بدان نشود و به ناچار زیر عنوان دفاع از مخملباف پناه گرفته است. من برخلاف آقای اوحدی جو اب به ایشان را به تامل در نوشته شان تنظیم می کنم هر چند نوشته انقدر مغشوش است که خواندن سریع آن هم خواننده کنجکاو را کلافه می کند چه برسد به تامل روی آن.

 ایشان در ابتدای جوابیه مرقوم فرموده اند:

تا آنجا که من خبر دارم و خوانده ام، آقای محسن مخملباف در این چند هفته، دوبار به پارلمان اروپا دعوت شده، بار اول به همراهی خانم ساتراپی

ما در نامه خودمان کجا اشاره ای به مرجان ساتراپی کرده ایم؟ اگر جواب ایشان به نامه منتشر شده جمع ماست پس چرا پای مرجان ساتراپی را به میان می کشد ؟تازه به او هم رحم نمیکند واز سند جعلی که ساتراپی به پارلمان ارایه داده پرده برمی دارد اما معلوم نیست چرا برخلاف وظیفه ی اجتماعی خودتا حالا این ادعای مهم عیله ساتراپی را مطرح نکرده بود؟ در همین ارتباط اوحدی نوشته است:

...از جمله ی این کمبودها، یکی هم استفاده ی خانم ساتراپی از یک سند جعلی علیه حکومت اسلامی در پارلمان اروپا بود

بعد میافزاید:

با این همه تردید ندارم که بسیاری دیگر که احتمالن می توانستند بهتر از آقای مخملباف و خانم ساتراپی از این موقعیت استفاده کنند، نه از سوی پارلمان اروپا دعوت شده اند، و نه شاید به اندازه ی ایشان مقبولیت و شهرت جهانی داشته باشند که انتظار داشته باشیم در آینده از آنها دعوت بشود

ایشان که به اعتراف خودشان ازنحوه دعوت از مخملباف اطلاع دقیق ندارند پس چطور با بهم وصل کردن چند واژه ی اما ،اگر ،شاید، احتمالن خود را محق به جوابگویی به نامه ای مینماید که متکی است به استناد دقیق با ذکر منابع، البته حتم دارم سوابق دقیق مخملباف برای اعضاء  پارلمان اروپا کاملا روشن نبوده اما اگر هم روشن بود باز هم از دعوت آقا محسن سر باز نمیزدند ( البته خیلی از ایرانیان به خصوص نسل جوان بطور دقیق نمیدانند که او چه بوده .چه می کرده است. حتا دربروشور وکاتالوگ فستیوال ها هم زندگینامه واقعی مخملباف هیچگاه مطرح نشده است. ما امید واریم بتوانبم لااقل چهره وی را برای نسل جوان معترض که از احساس پاکش لابی های جناح موسوم اصلاح طلب اسلامی سوء استفاده می کنندشفاف کنیم.) اما در باره مقبولیت آقای مخملباف نزد مقامات اتحادیه من چیزی نمیدانم  و این واژه در فرهنگ نامه اینترنتیی معین -دهخدا اینطور معنا شده است -ماخوذ از تازي ، خوشگلي . زيبايي . پسنديدگي و شايستگي-. نمیدانم آقای اوحدی کدام معنا را شایسته مخملباف میداننداما  چه خوب که به مقبولیت نامبرده رضایت داده اندواز محبوبیت وی سخنی نگفته اند

اما ما شهرت بین المللی مخملباف را انگیزه پذیرش وی  در اتحادیه نمیدانیم اصولا شهرت این کارگردانان از چهار چوب محافل روشنفکری و تماشاگران جشنواره ها فرا تر نمی رود .حتا آنها که جوایزی مثل نخل طلای کن ویا شیر ونیز وخرس برلین را برایشان جور کرده اند هم شهرت فراگیر ندارند چه برسد به این جناب که هر چه زور زد نتوانست به این گونه امتیاز ها دست بیابد. این آقایان وخانم های سیاست مدار هم که حتا فیلمسازان دیار خودشان ، جز چند نام خیلی مطرح را نمی شناسند چه برسد به سینماگران سینمای گلخانه ای جمهوری اسلامی. نه آقای اوحدی مقدمات حضور ایشان را از ما بهتران فراهم آوردند. اتحادیه اروپا دل نگران تغیر نظام جمهوری اسلامی واز دست رفتن سهم گسترده اش در چاپیدن مردم محروم ماست . جریان قوی ای در اروپاوامریکا میخواهد این امید واری را به این ها بدهد که اگر راه را به تسلط  اصلاح طلبان سابق وسبز پوشان  کنونی بگشایند منافع سرشار آنان حفظ خواهد شد. این چنین است که بودجه های گسترده ای برای برگشت اوضاع به نفع موسوی که با صراحت می گویند پاسدار اندیشه های امام جماران است هزینه می شود بنابر این محسن مخملباف با آن پیشینه معلومش امکان نطق در اتحادیه را می یابد. همچنان که احمدی نژاد -به گفته خانم مرکل صدر اعظم آلمان مینی هیتلر- هم سخنران نشست  سازمان ملل در نیویورک می شود.

ماست مالی ویا ماله کشی

 این شیوه هم در دنیای سیاست رایج است که وقتی مقامات سخنی میگویند که انعکاسش نتیجه  ی منفی دارد. کسانی دیگر ماموریت می یابند که آنچه گفته شده را ماله کشی کنند. وقتی موسوی با صراحت حساب حامیان خارج از کشور رژیم را از ما ضد انقلاب های متواری که نمیخواهیم سر به تن کلیت نظام پوسیده ی جمهوری اسلامی باشد جدا کرد. نوری زاده ادعا کرد که این اطلاعیه جعلی است (البته اسماعیل نوری علاسر جایش نشاندش) لابی های بخش خوب رژیم هم سعی کردند تا ازانعکاس این اطلاعیه واقعی جلوگیری کنند. بخش پایانی اطلاعیه موسوی را باز تکثیر می کنم:

من کاملاً بر این نکته واقفم که خواسته مشروع و برحق شما هیچ ارتباطی با فعالیت گروههایی که معتقد به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران نیستند، ندارد. بر شماست که صفوف خود را از آنان جدا کرده و اجازه سوء استفاده از موقعیت کنونی را به آنان ندهید جدا شده از اطلاعیه موسوی

 حالا محسن مخملباف ادعا می کند نماینده مردم ایران است وآقای اوحدی هم با تفسیر وتعبیر های ضد ونقیص میخواهد این ادعا وگنده گویی مخملباف را ماست مالی کندو می نویسد:

این همه تمامی تردید در زمینه ی آنچه آقای مخملباف گفته، ناشی از ترجمه مطلب از فارسی به یک زبان اروپایی ست. من ایران یا ایرانیان را نمایندگی می کنم، به معنی آن نیست که من نماینده ی ایران یا ایرانیانم. (عجب!!(

 در جای دیگر ایشان میفرمایند:

آنچه مرا به نوشتن این یادداشت واداشته اما، تشکر ازآقای مخملباف و خانم ساتراپی و امثال آنها نیست، بلکه بیشتر ناشی از دلشکستگی کاملن شخصی من از چند نفری ست که طی نامه ای سرگشاده به پارلمان اروپا، به تخطئه ی عمل آقای مخملباف پرداخته اند...

 من بطور خلاصه نحوه  تهیه این نامه وجمع آوری امضاء ها را نقل می کنم.

متن حاضر با تفاهم ودخالت اعضاء کانون سینماگران در تبعید بعد از بحث وتبادل نظر آماده شد پس ما نسبت به بند بندنامه سر گشاده احساس مسئولیت می کنیم .میدانیم که اطلاعیه های بسیاری منتشر می شود با امضا های وجبی . من وما برای تائیداین اطلاعیه در پی کسب امضاء های کیلومتری نبوده ایم. شورای ما ،قصدش را با جمع محدودی در میان گذاشت و با استقبال وهمراهی اکثریت آنها مواجه شد. 11 کانون -اکثرا شناخته شده ی فرهنگی و 53 نام با اعلام شغل وحرفه شان بیانیه را امضا کرده اند، همین میزان همراهی برای هدف ما کفایت می کرد.

اما چراآقای اوحدی این جمع را فقط چند نفر میدانند؟ دیگر اینکه چرا ایشان قصد مارا تخطئه نامیده اند؟ ایا اسناد ارایه شده ساختگی بوده؟ این اسناد را که ما ار خودمان در نیاوردیم منابع هم که در همین نامه ذکر شده است، پس اگر ایشان اصلا نامه را نخوانده اند وبا رویت عنوان نامه از سر دل شکستگی اقدام به جواب گویی کرده اند خوب تقصیر ما چیست.؟

ایشان باز هم در همین زمینه تاکید می کند:

دلشکستگی من در مورد نامه ی سرگشاده ی اعتراضی به پارلمان اروپا در این مورد، بیشتر شامل یکی دو نفری می شود که می شناسمشان

 آقای اوحدی اذعان می کند یکی دونفر را بیشتر از این جمع نمی شناسد. اگر میزبانی من از حافظه شان خط نخوره باشد  علاوه برمن حد اکثر یک نفر دیگر را می شناسند. از دو حال خارج نیست یا انسانهای تبعیدی انقدر کارشان کوچک وحقیر بوده که طبع مشکل پسند! آقای اوحدی را راضی نکرده یا آقای اوحدی انقدر از جریان های روز جدا بوده که هیچ فعال در تبعید را نمی شناسد؟

اما انگار حافظه شان فقط برا ی شناسایی سروش همچنین حجاریان، گنجی، سحرخیز، شمس الواعظین، عمادالدین باقی و..و..و تواناست امابرای شناختن سایه سعیدی سیرجانی که پدرش را با شقاوت همین سیستمی که حجاریان ها، گنجی ها وشمس الواعطین ها، عما دباقی ها، سحر خیزها بنیانگذارش بودند کشت دچار اختلال می شود!

 ایرج جنتی عطایی ترانه سرای برجسته چند سال دیگر باید ترانه سرایی کند تا علی اوحدی او را بشناسد؟ محمد شمس چند ارکستر بزرگ را باید رهبری کند تا از آقای اوحدی نمره قبولی بگیرد، فرهاد مجدآبادی وحسین افصحی باید چند سال دیگر در زمینه تئاتر تجربه اندوخته باشند تا صدایشان به گوش امثال آقای اوحدی برسد؟ عباس سماکار چند سال دیگر باید درزیر شکنجه ساواک میماند تا مورد شناسایی مشکل پسندان قرار میگرفت؟ داریوش شیروانی چند سال دیگر باید فیلم بسازد ،آهنگ، بسازد ،ساز بنوارد تا اوحدی ها در حد دار ودسته خاتمی بشناسندش ویا فعالان سیاسی که به جمع ما پیوستند ،فریده هرندی، آذر درخشان، جابر کلیبی ،بهروز سورن،. مینا زرین و و.. و.. اگر در حلقه سبز پوشان نیویورک وکنار گو گوش و ابی ثبت نام کرده بودند آیا موردتفقد آقای اوحدی قرار نمی گرفتند؟ من پوزش میخواهم که فقط نام چند امضاء کننده را نقل کردم نام تمام یاران در بسیاری از سایت ها منعکس شده و در آغاز این مجمو عه هم تکرارش کرده ایم.

 ضمن اینکه، این حق هر کس است پای بیانیه ای امضاء بگذارد ویا نه  اماپذیرش دعوت ما برای امضاء در این شرایط ازحد انتظار ما فراتر بود( گزارش هایی داریم که سایت هایی که نامه را نشر داده اند با تهدید وارعاب مواجه شده اند ،چندین فحشنامه به شیوه چماقداران حکومتی  هم از دلال ها وکارچاق کن ها وشبه نویسندگان به آدرس ما ارسال شده است) این نامه حتا اگر از طرف اتحادیه اروپا بی جواب بماند یک سند مهم تاریخی است برای ارزیابی نقش روشن فکران تبعیدی در راه رهایی مردم ما که از رنگ وریای رژیم ارتجاعی، نا انسان وتروریست جمهوری اسلامی به تنگ آمده اند وعرضه را به نظام جمهوری اسلامی چنان تنگ کرده اند که دیگر تا پایان عمر ننگینش در آرامش نخواهد زیست.

اوحدی می نویسد،:

...چرا که این نامه برای من بیشتر به این معناست که چرا آقای مخملباف، و چرا من نه  ؟

علی اوحدی، امضا کنندگان نامه سرگشاده را متهم که نه محکوم می کند که حتما چون خودشان را به اتحادیه دعوت نکرده اند دچار کینه وعقده ورشگ وحسد شده اند و این موقعیت ممتاز !آقای مخملباف آزارشان داده است!.فکر نمیکنم نیاز به یادآوری باشد که ما اعتمادی به این اتحادیه وسازمان ملل ،جوامعی از این دست که در جهت منافع دولت ها حرکت می کنند نداریم اما وقتی بلندگوی این پارلمان بطور یک جانبه در خدمت شبه اصلاح طلب های حکومتی قرار میگیرد ما هم این فرصت را میخواهیم تا به اتحادیه اروپا تفهیم کنیم که مردم ایران به ناچار وهمان روزهای اول به بهانه صیانت آرایشان به میدان آمدند آنان خیلی زود از موسوی هم عبور کرده اند وسقوط رژیم را فریاد می کشند. آیا این اقدام ما را حسادت به یک باز جو ی سابق دستگاه مخوف امنیتی باید تلقی کرد؟

 باز جای دیگر می نویسد:

آیا همه ی این بریدگان از"حکومت اسلامی" بابت این که روزگاری در خدمت حکومت اسلامی بوده اند، یا امروز هم چنان مسلمان اند، باید به چوبه ی دار سپرده شوند

 اول این که چرا ایشان ادعا دارند که مخملباف، سازگارا،موسوی ونظایرشان از حکومت اسلامی بریده اند؟.چند بار دیگر موسوی باید اعلام  کند که پیرو اندیشه خمینی است تا شما بپذیرید او خواستار بقای حکومت اسلامی است؟ خب حالا چطور می شود رئیس  وفرمانده آقای مخملباف طالب حکومت اسلامی باشد اما فرمان برش ازحکومت بریده باشد؟

 دیگر این که این تصویر را از کجای نامه بیرون کشیده اند که ما طالب اعدام حامیان جمهوری اسلامی هستیم؟ آیا آقای اوحدی معنا ومفهوم این نامه را در نیافته اند ؟ ویا خواسته اند از تاثیر این اقدام مهم کم کنند؟ نه آقا جان ما طالب اعدام هیچ کس حتا خامنه ای جنایتکار هم نیستیم .اما عاقبت هنرمندان همراه هیتلر به ما یاد آوری می کند که سازندگان پروپاکاندا فیلم هم نمی توانند ار تنبیه معاف شوند چه برسد به آدمهائی با سوابق محسن مخملباف. در این خصوص در نامه سر گشاده دو نمونه آورده ایم که به ناچار تکرارشان  می کنیم.

شما میدانید الیاکازان از برجستگان سینمای کلاسیک است. اما همین کارگردان در تسویه های مک کارتی نقش داشت، به هنگامی که میخواستند یک اسکار ویژه به او بدهند هزاران نفر در بیرون ساختمان کاخ جمع شدند وعلیه این اقدام آکادمی اسکار اعتراض کردند. لنی ریفنشتال هم یک کارگردان خلاق آلمانی بود که از اندیشه ناسیونال سوسیا لیست ها حمایت میکرد. تعداد پرو پاکاندا فیلمها ی وی هم بیشتر از مخملباف نبود، اما تا آخرین روز عمر طولانیش ننگ همراهی با فاشیست ها از دامن او پاک نشد مگر خانم لنی ریفنشتال به خاطرساختن چند پرو پاکاندا فیلم به دادگاه متفقین فرا خوانده نشد ؟ اینکه میزان جرم مخملباف ونظایرش  بیشتر است ویا فاشیست های دستگاه هیتلری در صلاحیت ما نیست اما حتم داریم رسیدگی به اعمال اینگونه   مجرمین هیچگاه شامل مرور زمان نمی شود باید دادگاه  در این مورد رای صادر کند ما که  دادستان نیستیم. ما فقط می گوئیم یک متهم با سوابق آقای مخملباف حق ندارد خودش را نماینده مردم ایران جا بزند ودر مجامع بین المللی دم از آزادی بیان واندیشه بزند. این توقع ما نابجاست؟

سخن را کوتاه کنیم اصلا از یادم  رفته بود که آقای اوحدی میزبان من بوده است ویک روز و یک شب هم از من با صمیمیت پذیرایی کرده است  من پوز ش میخواهم اگر به میزبانم گاه با زبان تند سخن گفتم ، اگر شرایط حساس نبود واگر ماسک سبز آینده انقلاب نوین ایران را تهدید نمی کردو خطر به هدر رفتن خون جوانانمان را حس نمیکردم، هرگز جوابگوی مقاله های این چنینی نمی شدم . کاش ایشان مثل همه این سال ها همچنان در محدوده وبلوگ شخصی اش میماند ودر این شرایط به این شیوه تاسف بار وارد گود نمی شد. کاش و با تاسف.

 واضافه کنم من دیگر به هیچ  مقاله ویا اقدامی علیه نامه سرگشاده پاسخ نخواهم داد.

 با درود وستایش از مردم به پا خاسته ایران.

 

بصیر نصیبی

25 یولی 2009 زاربروکن. آلمان

 www.cinemaye-azad.com

cinema-ye-azad@t-online.de

 

زیر نویس ها

 مینو همیلی یکی از شاکیان مخملباف که به خاطر امتناع از تماشای فیلمهای او شلاق خورده هم این بیانه را امضاء کرده است . وقتی آقای اوحدی ازمخملباف دفاع می کند دلیلی ندارد دیگر مینوهمیلی را بشناسد. واگر ایشان میخواهند پز بدهند که توهم سبز جوانان را فریفته است تردیدی نباید داشت که بخش فریب خورده اما صادق این نسل خیلی زود شاید یکی دوماه دیگر پی خواهند برد که از بمباران تبلیغاتی غرب و شبه اصلاح طلبان زخم خورده تاثیر گرفته بودند . اما باید احترام گذاشت به اندیشه هایی در میان همین نسل که ار روز نخست حسابشان با گنجی ها ،سازگارا ها بهنود ها ومخملباف ها جدا کردند. به نوشتار کوتاه سینماگر جوان لیلا قبادی- یکی از امضاء کنندگان نامه سرگشاده(چه بهتراگر آقای اوحدی اصلا اسم او را هم نشنیده باشند) توجهتان می دهم.

 

به قول شاعر آزادی، احمد شاملو، "هیچ کلام و واژه ای از دست رژیم اسلامی و رهبرانش درامان نماند" از واژه های زیبائی چون برادری، برابری تا استقلال و آزادی تا این آخریش رنگ و واژه سبز

هرچند که این رنگ بیچاره بی زبون خیلی وقت که بازیچه دست صاحبان قدرت شده؛ از زمانی که، بازهم به قول شاملو، صفویه ۵۰۰ هزار بیگناه رو گردن زدند که یک "اشهد ان علی ان ولی الله" رو به زور شمشیر به اذان اسلامیشون اضافه کنند و ایران یکبار به زور مسلمان شده را اینبار به زور شیعه کنند و سبز رو هم بکنند رنگ دین تازه حکومتی/سیاسی شون، و از همون جا باب شد که هزاران عامل و مزدور مذهبی به نام سید بودن و سبز بستن به سرو گردنشون زورگویی و بهره کشی از مردم بیچاره کوی و برزن را آغاز کنند

سالها بعد اما هزاران نوجوون و جوون وطن با سربندهای سبز، گوشت قربانی شدن روی مین های که مزد لبیک معصومانه شون بود به خمینی که به قول شاملو "هرجا قدم گذاشت گیاه سبز از روییدن باز ایستاد

و دردناک که ببینی امروز هم همون آدمکشان مذهبی با شیوهٔ تازه از این رنگ برای رسیدن به قدرت، اینباراما زیر لوای واژه های زیبا و جوان فریبی مثل آزادی و دمکراسی، بهره کشی میکنند

و شعر همیشه سبز حماسه سیاهکل" سر اومد زمستون" رو برای قاتل سرایندگان همین سرود، که از سبزترین جوانان ایران زمین بودند، مصادره میکنند

ای روزگار، چه حکایت پردردی دارد این سرزمین کهن؛ ایران خانوم

شعری از دردانه دختر ایران، فروغ، انگار اما برای این روزهای ایران سروده شده

جایی که از توهم سبز گله میکنه

"کدام قله کدام اوج؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمیرسند؟

به من چه دادید ای واژههای ساده فریب؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟

نمیتوانستم، دیگر نمیتوانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم میگفت

"نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی"

 

Lila Ghobady,

Writer & Filmmaker

www.banoufilm.blogspot.com

Ottawa, Canada

نامه سرگشاده به پارلمان اتحادیه اروپا

 

تریبون مجامع بین المللی را در اختیارلابی های جمهوری اسلامی نگذارید!

 

رونوشت:

مطبوعات ورادیو تلویزیون ها ودیگر وسایل ارتباط جمعی

همراه با امضاء وتائید 11کانون فرهنگی/هنری وسیاسی 53 شخصیت سیاسی وحقوق دان  وسینماوتیاتر سازان ودیگر هنرمندان در اروپا، امریکا  وکانادا

به پارلمان اتحادیه اروپا

با احترام

خانمها وآقایان

اخیرا آقای محسن مخملباف در یک سخنرانی در پارلمان اتحادیه اروپا کوشیده است که خود را نماینده مردم ایران جا بزند و در رابطه با مسائل مربوط به خیزش مردم ایران موضوع را واژگونه نشان دهد. او کوشیده است تا با دفاع از بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی، خیزش عظیم مردم ایران  در دفاع از حقوق خود را که در سی سال گذشته به طور مستمر و سیستماتیک از جانب همه جناحهای حکومتی جمهوری اسلامی پایمال شده است طور دیگری جلوه بدهد. ایشان کوشیده است تا با لاپوشانی جنایتهای بخش معترض کنونی جناح حاکم، راه حل بحران کنونی جامعه ما را دفاع مردم از جناح مغلوب در انتخابات ریاست جمعهوری در ایران نشان دهد.

بخشی از ما زندانیان سیاسی، فعالین فرهنگی، نویسندگان و فیلمسازان تبعیدی که ناچار شده ایم در اثر جور وستم جمهوری اسلامی سرزمین خود را ترک کنیم و به کشورهای دیگر پناه بیاوریم، و کسانی در میان ما از جانب کسی که اکنون خود ظاهرا مخالف بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی است، یعنی آقای محسن مخلباف مورد آزار و اذیت بسیار قرار گرفته اند، بر آن شدیم تا با نگارش این نامه به شما واقعیت وجودی محسن مخملباف و جناحی از جمهوری اسلامی را که وی از آن حمایت میکند برای شما و مردم اروپا روشن سازیم تا واقعیت پنهان نماند..

آقای مخملباف کسی است که در آغاز استقرار رژیم جمهوری اسلامی، مامور ایجاد و سازماندهی  سینمای اسلامی شد و در این راه به نابکاری های بسیاری دست زد. وی ضمن اخراج بسیاری از دست اندرکاران سینمای ایران از محیط کار و فعالیت خود و محروم ساختن آنها از خلاقیت در عرصه فرهنگی، مامور دستگیری و آزار و اذیت کسانی شد که پیش از آن با وی در زندان زمان شاه زندانی بودند. ما مدارک بسیاری در این زمینه داریم که اگر شما مایل باشید میتوانیم در اختیارتان قرار دهیم تا چهره و شخصیت آقای محسن مخملباف را بیشتر بشناسید

محسن مخملباف در گروه بلال حبشی مسئول شکار نیروهای مخالف نظام جمهوری اسلامی به خصوص مخالفان چپ گرای رژیم بود و اگر اینان به چنگش گرفتار می آمدند دستگیرشان می کرد (1) و تحویل لاجوردی معروف به جلاد زندان اوین می داد (2)، در زندان های جمهوری اسلامی محسن مخملباف خود بازجویی زندانیان را بعهده می گرفت، زندانیان زندان عادل آباد را به زور اسلحه حکومت علیرغم میلشان در پروپاکاندا فیلمی به اسم بایکوت شرکت داد و در عنوان بندی فیلم، آنها را زیر عنوان تواب و جاسوس رژیم معرفی کرد. این زندانیان علیه وی همان زمان شکایتی تنظیم وبه مجامع حقوق بشری ارسال کردند که با جو آن زمان و زیر سیطره خمینی واندیشه مسمومش که در اوج قدرت بود هیچگاه شکایت و فریاد در گلو خفته شاکیان انعکاس نیافت.

در زندان های ج. ا خواندن کتاب های مخملباف برای زندانیان اجباری بود وهمین طور زندانیان باید به تماشای فیلم های مخملباف می رفتند وسر پیچی از این دستور، شکنجه وشلاق را به دنبال داشت، خود وی نیر کلاس تواب سازی در زندان دایر کرده بود. البته او بعد از سالها خدمت مستقیم به بقاء جمهوری اسلامی به خاطر قرار گرفتن در جناحی از حاکمیت که سهمش توسط جناح حاکم نادیده گرفته میشد، چنین ادعا کرد که آزادیخواه  شده است. اما این تصور واقعیت نداشت؛ بلکه او تنها ماسک تحول و ترقی را به چهره ارتجاعی خود گذاشت (3) در این سالها، هر گاه از او خواسته شد نسبت به جنایت های رژِیم موضع بگیرد این ادعا را مطرح می کرد که دیگر میخواهد فقط کار فرهنگی بکند اما هرگاه شرایطی پیش آمد که نظام جمهوری اسلامی در موقعیت متزلزل قرار گرفت، ماسک  چهره هنری / فرهنگی را برداشت وبا ماسک سیاسی به میدان آمد. نمونه قابل ذکر هم را همین روزها شاهد  هستیم. مخملباف با آن سابقه نابکارانه، میخواهد جمع عظیم ایرانیان رانده شده از ا یران را در مسیری قرار دهد که بلکه رژیم اسلامی با تعویض برخی از مهره ها حفظ شود. اطلاعیه هایش را از طرف مردم ایران امضاء می کند وادعا می کند مردم شجاع ایران که جلوی رگبار گلوله پاسداران و قمه وچاقو و پنجه بوکس لباس شخصی ها - نیروی شبه نظامی نظام- ایستاده اند اورا نماینده خود میدانند، اما پیدا نیست کجا ودر چه شرایطی چنین نمایندگی برای ایشان صادر شده است؟ این توهین بزرگی است برای مردم ما که کلیت نظام را به بن بست کشانده اند.آیا او شایسته این هست که در پارلمان اروپا مردم ایران را نمایندگی کند و از این طریق در افکار عمومی توهم بیافریند؟ او دقیقا بعد از روی خوشی که از اتحادیه اروپا دید اکنون گستاخ تر شده و حضورش رادر میان زخم خوردگان رژیم اسلامی برجسته تر کرده است. شما میدانید الیاکازان از برجستگان سینمای کلاسیک است. اما همین کارگردان در تسویه های مک کارتی نقش داشت، به هنگامی که میخواستند یک اسکار ویژه به او بدهند هزاران نفر در بیرون ساختمان کاخ جمع شدند وعلیه این اقدام آکادمی اسکار اعتراض کردند. لنی ریفنشتال هم یک کارگردان خلاق آلمانی بود که از اندیشه ناسیونال سوسیا لیست ها حمایت میکرد. تعداد پرو پاکاندا فیلمها ی وی هم بیشتر از مخملباف نبود، اما تا آخرین روز عمر طولانیش ننگ همراهی با فاشیست ها از دامن او پاک نشد.

اکنون چنین شخصی، یعنی محسن مخملباف، که سالها در شکنجه و ازار مردم دست داشته است، خود را نماینده مردم ایران جلوه میدهد و میکوشد از طریق تریبون پارلمان اروپا در افکار عمومی مردم اروپا برای بخش دیگری از حاکمیت جنایت کار جمهوری اسلامی اعتبار بخرد و سبب حمایت بین المللی از آن شود.

نمایندگان محترم پارلمان اروپا، شما میدانید که در ایران جمهوری اسلامی هرگز انتخابات معنی واقعی نداشته است و مردم ایران در سی سال گذشته از امکان انتخابات آزاد محروم بوده اند و این تنها دوره ای نیست که در انتخاببات حتی بین جناح های حاکم تقلب می شود. در سی سال گذشته همواره نامزدهای ریاست جمهوری و نمایندگی مجلس قبل از انجام انتخابات از طرف مردم، از طرف ولی فقیه رد صلاحیت شده اند و مردم هرگز امکان نیافته اند که نماینده ای از خود را انتخاب کنند. افزون بر این در این سی سال مردم در فقر و بیماری و آزار و شکنجه و سرکوب به سر برده اند و همه جناحهای حکومتی در این نابکاریها شرکت داشته اند. شما حتما میدانید که کشتار زندانیان سیاسی در سالهای 1360 1367 که طی آن هزاران زندانیان سیاسی بدون امکان دفاع از خود در بیدادگاههای جمهوری اسلامی محکوم به مرگ شدند و جان باختند، در زمانی اتفاق افتاد که میرحسین موسوی نخست وزیر بود و طبعا به عنوان شخص درجه دوم حکومت از همه این جنایتها آگاه بود و در آن دست داشت. اکنون محسن مخملباف بر آن شده است که در تضاد با یک بخش حاکم، و در دفاع از منافع خود و برای حفظ نظام جنایتکار جمهوری اسلامی، افکار عمومی را به نفع بخش دیگری از این جنایتکاران جلب کند و ادامه حیات مردم ایران را به فرض پیروزی این جناح، همچنان دچار همان نابکاری های پیشین سازد.

از این رو ما نیز از پارلمان اروپا درخواست میکنیم که به نام بخشی از مردم ایران که سال ها در زندان و شکنجه جمهوری اسلامی به سربرده اند و از دست امثال محسن مخملباف شکنجه و آزار دیده اند، امکان پیدا کنیم تا از طریق تریبون پارلمان اروپا، صدای مردم محروم ایران را به گوش مردم جهان برسانیم و در این شرایط دشوار که مبارزات صلح خواهانه مردم با درندگی هرچه تمام توسط جمهوری اسلامی سرکوب میشود، در زمانی که مردم و جوانان کشور ما را شبانه از خانه ها و بیمارستانها می دزدند و به زندان و شکنجه گاه ها می برند بتوانیم توجه مردم اروپا و جهان را نسبت به ستمی که بر مردم ایران می رود جلب کنیم و همبستگی بین المللی را در این رابطه خواستار شویم.

با درودهای بسیار

کانون سینماگران ایران در تبعید

و

جمعی از زندانیان پیشین جمهوری اسلامی

جمعی از هنرمندان و نوبسندگان و فیلمسازان تبعیدی

فعالان سیاسی،  هنرمندان وکانون های فرهنگی وهنری وسینمایی  .

زیر نویس

 -1حشمت رِئیسی فعال سیاسی در مقاله ای با عنوان بای سیکل ران آکتور کمیته در نشریه نیمروز داستان دستگیریش را در میدان فردوسی و توسط مخملباف راشرح می دهد:

در گرمای زودرس اوایل سالهای 60 یکی از چهره های پر آوازه هنر ایران کلت کالیبر 45 امریکایی خود را پشت شقیقه مردی بلند قامت گذاشته بود....مادر سالخورده مرد، دست فرزند خود را گرفته بود ورها نمی کرد... مرد که عرق سردی روی شقیقه اش نشسته بود صورت خود را چرخاند تا چهره شکارچی  انسان را ببیند... ایا می توان در خیابان ها به شکار انسانها پرداخت ودگر اندیشان را دستگیر و به مسلخ فرستاد و همزمان به فعالیتهای هنری و کارگردانی فیلم و تئاتر پرداخت؟

 -2 اصل نامه مخملباف به لاجوردی در کتاب راه کن از قندهار می گذرد تالیف بصیر نصیبی چاپ شده است .

 -3 البته آقای مخملباف وقتی ماجرای شرکت دیوید بلفیلد ( حسن تنتانی) درفیلم سفر قندهاربر ملا شد ، ازعمل تروریستی برای رضای خدا دفاع کرد.

منابع

 * کتاب راه کن از قندهار می گذرد تالیف بصیر نصیبی / در کتاب زندان ، تالیف ناصر مهاجر، جلد دوم ایجاد کلاس تواب سازی مخملباف در زندان شرح داده می شود، همین طور در کتاب سراب سینمای اسلامی (رضا علامه زاده)  نامه شکایت زندانیانی که زِیر نام تواب درفیلم بایکوت شرکت داده شده بودند به سازمان ملل نقل شده است/ مینوهمیلی فعال سیاسی هم شهادت می دهد که در زندان به خاطر خوداری از تماشای فیلمهای مکتبی مخملباف شلاق خورده است.شاهدان دیگری هم هستند که خوشبحتانه در قید حیاتند ودر صورت لزوم شهادت خواهند داد.

توضیحات ضروری

درحوزه هنری تبليغات اسلامی محسن مخملباف ماموريت يافت تا معيار ها وضوابط هنراسلامی به ويژه برای سينماوتئاتر را مشخص کند وی در کتاب يادداشتهایی در باره قصه نويسی ونمايشنامه نويسی که در سال1360 پشنهاد می کند

 بهتر است که زنان در نمايش کمتری بازی داشته باشند ودر صورت لزوم با حجاب کاملتری بازی کنند ونمايشنامه نويس برای آنها نقشی در صحنه ها یپيش بينی کند که اجتماعی است ورعايت حجاب طبيعی می نمايد ؛ گذشته از اين تماشاگران مرد نمی بايستی به همان راحتی که به بازی مردان توجه دارند به آنها نيز توجه کنند ديگر اين که نقش زنان تا حد ممکن کوتاه باشد

سایت انتخاب که بیشتر متمایل است به باند هاشمی/ خاتمی، فاش می کند:

... این جناب درزمانی که در حوزه هنری کار می کرد اگر جنبنده ای رابا چهره خلاف شرع مورد نظرش می دید با سر وکله به طرفش هجوم می آورد.. او عموما ( بالاخص) با زنانی که حجاب کامل نداشتند رفتاری ناشایست داشت حتا بسیاری دیده و شنیده اند که مخملباف قیچی به دست موی های بیرون آمده زنها را می چید.

کانون های فرهنگی وهنری ، سینماوتیاتر سازان ودیگر هنرمندان به همراه شخصیت های سیاسی وحقوق دانان که از این نامه سرگشاده  پشتیبانی کرده اند:

1-کانون هاومراکز پشتیبان:

کانون روزنامه نگاران ونویسندگان برای آزادی . مرکز فیلمسازی وپژوهشی سینمای آزادArticle19 Film Production.. کانون فرهنگی پیوند . گروه تاتر تماشاخانه .کانون فرهنگی خیام. فن فیلم. کانون فرهنگی آینه. کانون فرهنگی آفتاب. Verein f. Kultur u. Migration e.V.

گروه تئاتر ایران- مونیخ.  

2-شخصیت های پشتیبان:

  حسین افصحی ( نویسنده،بازیگر،کارگردان تاتر) المان / یوسف اکرمی (فیلمساز ) کانادا / نسرین امیر صدقی (ژورنالیست) آلمان /پویان انصاری (گزارشگر،نویسنده ) سوئد / همایون ایوانی (زندانی سیاسی سابق ، فعال سیاسی ) آلمان / پروانه بکا ( فعال سیاسی جنبش زنان ) آلمان / نسرین بهجو ( مسئول کانون فرهنگی پیوند ) آلمان / مهناز تمیزی( سینماگر) سوئد/ نادر ثانی (فعال سیاسی ، فرهنگی ) سوئد / ایرج جنتی عطائی ( ترانه سرا ، نمایشنامه نویس و کارگردان تاتر ) انگلستان / کمال حسینی ( بازیگر ،عکاس و فیلمبردار ) آلمان / محمود خلیلی (زندانی سیاسی سابق ، فعال سیاسی )  / مهرانگیز دابوئی (فیلم ساز, مستندساز ) آلمان / رضا دابوئی ( فیلمبردار ،عکاس ) آلمان / آذر درخشان (از سازمان هشت مارس ایران ، افغانستان ) فرانسه / علی دروازه غاری (زندانی سیاسی سابق ،فعال سیاسی ) امریکا / حسین دریانی (بازیگر ) آلمان / بیژن  رستگار فعال سیاسی) فرانسه /مینا زرین ( زندانی سیاسی سابق ، فعال سیاسی ) آلمان / میترا سرو ( رقصنده و طراح رقص ) المان / سایه سعیدی سیرجانی (حقوق دان) امریکا / پروانه سلطانی (بازیگروکارگردان تاتر ) انگلستان / عباس سماکار (سینماگر ) سوئد / علی سیف ( گزارش گر سینمائی ) ایرلند / بهروز سورن (زندانی سیاسی سابق ) اطریش /ساسان دانش  (زندانی سابق سیاسی و عضو هیأت تحریریه موقت سامان نو)سهیلا سرمدی ( ژورنالیست ) طاهره شمس ( از سازمان هشت مارس ایران ، افغانستان ) فرانسه / محمد شمس ( رهبر ارکستر و آهنگ ساز ) فرانسه / فرامرز شیراوند (روزنامه نگار ) کانادا / داریوش شیروانی ( موسیقی دان ، سینما گر ) المان / پرویز صدیقی ( مترجم ، سینماگر ) آلمان /ی.صفائی ( شاعر و فعال سیاسی ) المان /شهلا صفائی (فعال سیاسی ) المان / پروانه قاسمی ( روانشناس کودک ، فعال سیاسی ) کانادا /لیلا قبادی (فیلمساز ) کانادا / فرخ قهرمانی ( زندانی سیاسی سابق ، فعال سیاسی ) سیروس کفائی (شاعر،بازیگر وکارکردان تاتر )  جابر کلیبی (پژوهشگرعلوم سیاسی و اقتصاد ،فعال سیاسی )کانادا / سیروس کار(فعال سیاسی)  آلمان /مرتضی مجتهدی (عکاس وفیلمبردار ) آلمان / فرهاد مجدابادی (نویسنده وکارکردان تاتر و سینما ) آلمان /عباس مغفوریان (بازیگر وکارگردان تاتر ) آلمان /مسلم منصوری (فیلمساز )امریکا /لادن توکلی (فعال سیاسی -ژورنالیست )/غزاله نصیبی (وکیل و حقوق دان ،همکار دانشگاه برمن ) بصیر نصیبی ( بنیانگذار جنبش سینمای آزاد در ایران ) / فتحیه نقیب زاده ( دانشجو،فعال سیاسی ) آلمان / سینا نیا کان (فعال سیاسی ) سوئد. جمیله ندایی ( کارگردان وبازیگر تئاتر وسینما ). فرانسه/ فریده هرندی(حقوقدان و وکیل) امریکا. مینو همیلی)زندانی سیاسی سابق)،لادن توکلی .ژورنالیست وفعال سیاسی.