You should install Flash Player on your PC

 بررسی کارهای سینماگران سینمای جمهوری اسلامی،  2/ هامون، بیست سال بعد

 آرشیو

 خانه نخست

ویژه ی نشریه سینمای آزاد

مهستی شاهرخی

   بررسی کارهای سینماگران سینمای جمهوری اسلامی

 2/ هامون، بیست سال بعد

 

 

در شهریورماه امسال، پس از بیست سال، دوباره فیلم هامون اکران عمومی گذاشته شد ولی چرا؟ آیا به مناسبت سالگرد مرگ خسرو شکیبایی بود یا اعلام انقراض نسل حمید هامون؟ فیلم بر روی اینترنت (ویدئوی گوگل و یوتوب) گذاشته شده است و می توانید دوباره آن را ببینید، اما این بار با دقت بیشتری و از خود بپرسید: "چرا هامون؟ چرا هامون باز هم پس از بیست سال؟"

هامون پس از ۲۰ سال ركوردشكني كرد | فروش دو ميليوني هامون در دو روز اول اكران

فیلم در سال 1368 یعنی یک سال پس از کشتار زندانیان سیاسی به روی پرده آمده است و حالا ناگهان پس از این سرکوب یک ساله عظیم، دوباره بر روی اکران آمده و بسیار هم پرفروش بوده است، چرا؟ در هامون چه نهفته است و هامون، این دریای خشک شده و این دشت بایر، این برهوت نماد چیست؟ در جستجوی پاسخی برای این پرسش غریب، بدون این که ذوق زده بشویم دوباره فیلم را با هم می بینیم و به یاد می آوریم..

فیلم با کابوسی آغاز می شود و حمید هامون با جمعی غریب که کوتوله هایی هم دارد کنار دریا راه می روند و به واقعیت صحرا می رسند (برهوت وجود؟). حمید در پرده سینما (آینه ی وجود؟)، خود را می بیند و به شیوه ای سینمایی به ما نشان می دهد. همه در آینه سینما خود را می بینند. مهشید در لباس سپید عروسی خویش است، شیطانی ظاهر می شود و از عروس می خواهد نقش خود را فراموش نکند. عروس و کوتوله ها و شیطان به سوی دریا می روند. حمید به دنبال آنها می رود ولی بین او و مهشید و کوتوله های پیرامونش، پرتگاهی است، حمید برمی گردد. دیگران حمید را مسخره می کنند و سرانجام یک غول بیابانی از عصر حجر (یا دوران چماق؟) با سنگ ضربه ای به سر حمید می زند و حمید را از خواب می پراند.

صحنه هایی از فیلم تکان دهنده است:

1/ مهشید توسط همسر و مردان دیگر، به خیانت متهم می شود و با وجود تکذیب آن، از دستان مهربان و شاعرانه حمید کتک می خورد!

2/  حمید به (تکیه) یا بقعه شاهزاده (امامزاده) ابراهیم می رود!

3/ زن و شوهر دعوا دارند و مردی که در حال گذراندن رساله ای بر اساس "عشق یا ایمان" است وسایل نقاشی همسرش را "آت وآشغال" می نامد. آیا نگاه لمپنی حمید هامون به ابزار کار مهشید نقاش برایتان قابل قبول است؟ آیا زبان لمپنی و تحقیرآمیز پرسوناژها که همگی تحصیلکرده و روشنفکر هستند خطاب به خود و دیگری برایتان قابل قبول است؟  حمید وسایل نقاشی مهشید را آت و آشغال و نقاشی کردن او را کثافتکاری می نامد. مهشید با آفتابه رنگ را بر روی بوم می ریزد! مهشید حرفهای حمید را شروور می نامد. وکیل و دوست حمید به او می‌گوید این ریخت انی منی چپه برای خودت درست کردی؟ کلمات خر و الاغ و الاغچه مثال نقل و نبات در بین حمید و دوستانش در خواب و بیداری  مورد استفاده قرار می‌گیرد و آن‌ها همدیگر را به این القاب مخاطب قرار می دهند.  چرا؟

4/ حمید خواب می بیند یا کابوس؟ خودش را می بیند که مرده است و برایش حجله گذاشته اند (آیا حجله عروسی همان حجله مرگ نیست؟) دارند جسدش را جراحی می کنند و یا کالبدشکافی؟ خودش بعدها در بیداری از "بدویت تاریخی کپک زده" حرف می زند.

داریوش مهرجویی با هشیاری حمید هامون را در موقعیت ترحم برانگیزی قرار می دهد و مهشید که نیمه زنانه اوست و در آنسوی قضیه در موقعیتی مشابه قرار دارد به علت توانایی مالی خانواده اش، (خانواده ای که ترکشان کرده!) را مدام از لحاظ طبقاتی و از نگاه و زبان دیگران محکوم می کند. در حالیکه مهشید برای ازدواج با حمید از خانواده و طبقه اش بریده بود اکنون می شود نماد "بورژوازی پول پرست فاسد" (به نقل قول از دوست و وکیل حمید!) مهشید یا زن بدون دلیل در ذهن مرد (یا حمید) همیشه محکوم است. حتا زیبایی مهشید، از نگاه دوست و وکیل حمید عیب او محسوب می شود. حمید به وکیلش می گوید: "ببین چه جوری به من و بچه ام خیانت کرد؟" (چه خیانتی؟ - هیچ مشخص نیست) مگر رسوایی حمید در دادگاه طلاق و در برابر خبرنگاران نمایانگر بی اخلاقی محض و بی احترامی به مادر بچه اش نیست؟

توجه داشته باشید که یکی از شیوه های داریوش مهرجویی استفاده ابزاری از هنرپیشگان محبوب برای ایفای نقش های منفی است. در دایره مینا سعید کنگرانی بازیگر نقش علی بود، علی پسربچه فقیری بود که با دستگاه خون آشام سیستم آشنا می شود و جزیی از آن می شود. علی در پایان داستان ساعدی به یکی از مقامات عالیرتبه ساواک تبدیل می شد. ساعدی بابت این داستان زندان و شکنجه های بسیاری را متحمل شد ولی در فیلم دایره مینا اثر مهرجویی چشمان زیبای سعید کنگرانی با آن چهره معصوم، تماشاگران را نسبت به نقش سمپاتیزه می کرد و خواه ناخواه علیرغم بی عاطفه گی و رفتار غیرانسانی که او از خود ارائه می داد دوستش داشتند و پشتکارش را می ستودند. مگرنه؟ خوب همین فرمول در مورد روشنفکری که مانند نسل دایناسورهای در حال انقراض است و در عهد خرید و فروش دستگاه خون گیری، به نوشتن رساله ای در مورد "عشق یا ایمان "مشغول است نیز حکم می کند.

نویسنده - کارگردان با نشان دادن صحنه های تاثربرانگیز به شیوه ای مهارانه تماشاگر را به هم ذات پنداری با حمید (مرد ترک شده- مرد ی که فرزندش را از او گرفته اند - مردی که به خاطر زنش تحقیرها و توسری های دوستان را تحمل می کند) مجاب می کند، در حالی که در مورد مهشید و مشکلات یک زن تنها در کشوری اسلامی و مردسالار این اتفاق نمی افتد بلکه برعکس، به دروغ حتا در دادگاه مهشید را صاحب حقوق و مزایا و برحق نشان می دهد (انگار در آمریکا باشیم و قانون بچه را به مادر واگذار کند!) هیچ معلوم نیست چرا حمید، مانند بسیاری از مردان که با همسران اختلاف دارند همسرش را طلاق نمی دهد بلکه با تفنگ به سراغش می رود تا او را بکشد، مگر مهشید چه کرده است که مستحق چنین مجازاتی باشد؟ داریوش مهرجویی با زیرکی خاصی، سنت و مراسم سنتی، عاشورا و نذری و قربانی و قمه زنی را گاه در خوابهای حمید می تپاند و یا در بیداری به صورت مینیمالیزه در می آورد وبه صورت قطره خونی برای آزمایش می نمایاند. توهمات حمید در عالم بیداری نیز بین شمشیر سمورایی و ذولفقار حضرت علی و ذواللجناح امام حسین سیر می کند. البته این زیرکی در همین حد باقی نمی ماند، کسی که اسطوره ابراهیم (پدرسالارترین و فرزندکش ترین پیامبر تاریخ) کسی که یوسفش را به قعر چاه و به کام گرگ فرستاد و میراث پسرکشی را به بشریت به یادگار گذاشت را مورد بررسی قرار داده است به خوبی می داند که هرگز نبایست در ایمان به خدا شک کرد و در هر حال بایست فرزند را به امر خداوند قربانی کرد؟ مگرنه؟

حمید مانند ابراهیم و سایر پسر کشان تاریخ، همیشه منتظر معجزه ای است تا فرشته‌ای از جانب خدا ظاهر شود و جلوی فرزندکشی را بگیرد ولی از سوی دیگر با گیج و ویجی می رود و تفنگ پدربزرگ را برای کشتن مهشید (همسرش و نه پسرش) برمی دارد. گوسفندی که بر جمهوری اس. اس. لامی بر حمید هامون نازل می شود تا جلوی فرزندکشی را بگیرد، همسرکشی و زن کشی است.

کل فیلم بر اساس همان ایده یا تز حمید بنا شده است عشق یا ایمان؟، حمید در خلال فیلم برای ایمان آوردن و قانع شدن با افرادی مختلفی به زبانی ساده و در خور فهم عامه مجادله و بحث دارد. سیر این جدلهای ساده و عقیدتی و وقایع زندگی حمید، او را به آنجا می رساند که منظور از "عشق" همان "ایمان" است و بزرگترین "عشق"، عشق به خداوند و آیمان به اوست. از این زاویه، از زاویه سرسپردگی تام به خداوند و فرمان های او (ولو اگر امر به قتل فرزند باشد) قابل توجیه است.

ظرافت های روحی حمید هامون، بازخوانی و زمزمه اشعار شاملو با صدای بغض کرده و حرکت دستان مضطرب و تکان های سر آشفته خسرو شکیبایی مانع می شود تا خشونت آشکار و عدم تعادل روحی او ، این بره راه کرده به چشم بیاید، بیننده به خاطر همان اشعار شاملو با حمید همذات پنداری می کند و خشونت حمید که در پایان به اقدام به قتل مهشید می انجامد را جدی نمی گیرد.

بازی خسرو شکیبایی که مدام دارد خشونت خود را نفی می‌کند و از حرکات خود تعجب می‌کند و بر رفتار دوشخصیتی خود آگاه نیست ما را فریب می دهد. ساختار دو رو و گفتار یک خط در میان راست و دروغ و یکی به نعل کوبیدن و یکی به میخ نویسنده کارگردان بسیار مردم فریب است. روکش شیک و روشنفکرانه فیلم را برای لحظه‌ای فراموش کنید و گفتار فیلم را بشنوید. حالا مجسم کنید حمید (یک بسیجی) و مهشید (یکی از خواهران زینب) هستند و با هم به مشهد و یا شاه چراغ رفته اند! در آن هنگام زیربنای ارتجاعی فیلم را با روکش مدرن و لوکس و صافکاری شده را در خواهید یافت. حمید اسلحه برداشته و رفته تا مهشید را بکشد و دیالوگهای ضمنی در فیلم تناقض ایجاد می کند داد نزن! نمی کشمت! که حتا اگر باورش کنیم، تیراندازی جهت ایجاد ترس و زهر چشم گرفتن از همسر، در فرهنگ بشری امروز به هیچ وجه قابل تایید و پذیرش نیست. حمید هامون اینرا می‌گوید و شلیک می‌کند و وقتی صدای جیغ مهشید را می‌شنود با دهان باز هاج و واج می ماند، انگار تیری تصادفی شلیک شده است، کارگردانی فیلم و بازی خسرو شکیبایی در جهت عکس دیالوگ شکل می‌گیرد و هدایت می‌شود و همین ساختار آگاهانه و دوگانه فیلم دوپهلوی هامون را می سازد.

هشیاری نویسنده و کارگردان در اعترافات و تحقیر حمید هامون به صورت زیر متن اشکار می شود، فیلم را آهسته تر ببینید و ببینید چگونه حمید هامون مانند توابی در تلویزیون در برابر دکتر سماواتی، روانشناس مهشید در دقیقه بیست بیست و دوم فیلم اعتراف می کند.

حمید هامون: من درست ضد بابامم. من دارم مرتب شلنگ تخته می اندازم و به هیچ جا نمی رسم دکتر. دارم فرو می رم. من دکتر من دیگه به هیچ چیز اعتمادی ندارم. من دیگه به هیچ چیز اعتقادی ندارم. دارم هدر می رم. یعنی چی؟

نه دکتر، من یه موقعی فکر می کردم یه گهی می شم ولی هیچ پخی نشدم. الان چهل و خرده ای از من گذشته و بدتر آویزونم. آویزون! چکار کنم؟... ما اویخته ها به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپک زده خود را؟

(بخش سوم فیلم هامون بر روی یوتوب)

مهشید نیمه زنانه حمید (نسل سترون پاکباخته در انقلاب) برای دکتر سماواتی، روانشناس خود (و نه بازجوی خود) از بی خاصیتی و بیهودگی کارهنری اش و تابلوهایش حرف می زند:

این احساس بی خاصیت بودن خودم، این احساس بی خاصیت بودن کارم، چی رو می خوام ثابت کنم؟ - چارتا تابلوی نقاشیم که بعد از مرگم به در و دیوار خونه مردم بخوره؟ چه اهمیتی داره؟.

چرا قبلاً فکر می کردم مهمه. هر کاری که زیر قلم موی من بیرون می یاد یه واقعه مهم تاریخی یه! اما حالا هیچی اهمیت نداره. همه چی مرده!

آیا اینها تصادفی است؟ آیا رفتن مهشید و حمید به شاه چراغ و بوسیدن ضریح در فیلم تصادفی بوده؟ آیا رفتن آن دو به کبابی و با دهان پر حرف زدنشان در فیلم تصادفی است؟ فیلمساز یا نویسنده با نشان دادن این صحنه ها و نوشتن این گفتارها چه می خواهد بگوید؟ چرا از خواب کنار دریا، به واقعیت صحرا می رسیم؟ آن کوتوله ها که حتا در کبابی هم هستند چه کسانی هستند؟ آن پرده سینما که همچون آینه ای ترا منعکس می کند در کنار دریا چه می کند؟ آن شیطانی که در خواب مهشید را فریفته، و سرانجام همراه با کوتوله ها او را با خود می برد در عالم بیداری چه کسی و یا چه کسانی هستند؟ متوجهید "آن شیطان رجیم" سم دار...؟ چرا مردم (جمع یا اکثریت جامعه) در خواب حمید هامون، او را از خود می رانند و مسخره می کنند؟

کابوس، چیزی است که فیلم با آن شروع می شود و در واقعیت ادامه پیدا می کند و در پایان حمید هامون کنار دریا، گور خودش را می کند و خود را در دریا غرق می کند. حمید با پرداخت مخارج گور خود و هوایی که تنفس کرده، روشنفکران شریفی مانند صادق هدایت را پیش از خودکشی یادآور می‌شود و یک بار دیگر ما را نسبت به خود، سمپاتیزه می کند. مگر صادق هدایت از سر بی ایمانی خود را کشت؟ و مگر همه مسایل را با ایمان می‌شود پاسخ گفت؟

 در کابوس ابتدای فیلم، حمید از خواب با سنگ غول بیابانی نجات پیدا می کند و از زیر دوش بیرون می آید و سپس باد اوراق پراکنده و یادداشت هایش، نوشته هایی التقاطی متاثر از شمس تبریزی و ترس و لرز کیرکه گارد، را باد خود می برد!

همه چیز سراب و نقش بر آب است، مگرنه؟ در کابوس نهایی، یا رویای نهایی، حمید را با تور ماهیگیری از آب می‌گیرند وبه ساحل می آورند، ساحلی که همه آشنایان و افرادی که در زندگی او نقش داشته‌اند جمع آمده اند. همه به او اظهار مَحبت می‌کنند و او را به صلح و آشتی و ادامه دادن به زندگی و کار دعوت می کنند. در رویای آخر حمید، مهشید هنوز او را دوست دارد و طلبکار قرض هایش را می‌بخشد یا به بعد محول می کند. جشن بزرگی به راه می افتد، جشنی مانند شیلان برای حاجی، یا عید قربان و نذری یا عروسی. کوتوله ها و عروس می رقصند و شادی می کنند، همه شادند ولی این شادی ها گذراست، ناگهان باد عظیمی می‌آید و سفره پر از غذا را در هم می‌پاشد و می روبد و همه را می پراکند!

بر این اعتقادم که همه چیز در ساختار اتفاق می افتد و از این زاویه فیلم هامون علیرغم ظاهر و لباس

 مدرنی که به خود گرفته است، به هیچ وجه ساختارشکن نیست و با عزمی راسخ در جهت موازین جمهوری "اس. اس. لامی" و سیستم تواب ساز و آدم شکن اش گام برداشته است و از اولین موارد نادر فیلم های ایدئولوژیک و تواب سازی به شیوه ای هنری است.

براین اعتقادم که در هنر هیچ چیز تصادفی نیست و نمی‌تواند تصادفی باشد، فیلم خواه بازتاب آگاهانه تفکر هنرمند یا نویسنده است و خواه به طور ناخودآگاه، ضمیر پنهان او را منعکس می کند، پس تصادف بی تصادف!

همه چیز با کابوسی معناگذاری شده آغاز می شود و با معناگذاری قاطع در فضایی کابوس گونه، باز به ایمان و به پایان می رسیم. "آه ای یقیق گمشده!"

شیوه ای که تاکنون فیلمسازان کم سواد حزب الله مهارت و توان و قدرتش را نداشته و ندارند که با این استحکام و ظاهر ژیگولی و لوکس و به این شیوه شیک، پنبه اپوزیسیون غیرمذهبی را بزنند و آن را به درک واصل کند. در پایان فیلم افکار حمید به دست دریا سپرده خواهد شد تا او از این آزمون دوران چون کودکی باایمان و به دستان استاد ناجی اش (خمینی ای امام!) دوباره از این غرق شدگی نجات پیدا می کند و به ایمان یعنی به سوی زندگی برمی گردد. آیا کابوس زندگی و این نسل با رجوعش به سوی ایمان تمام شده است؟ آیا راه حل نهایی حمید، آویزان کردن قبای ژنده خود به دار ایمان است؟ هامون" ابتدای ویرانی"شخصیت و هویت فرد، در سینمای صددرصد عقیدتی شده ی ایران است. آیا هر بیست سال یک بار و پس از هر بار سرکوب، بایست حمید هامون را ببینیم و عبرت بگیریم و هر بیست سال یک بار، در این برهوت، ایمان بیاوریم به آغاز این فصل سرد؟

***

نکته نهایی الان نمی‌خواهم به سینمای عقیدتی و مقاومت شکن جمهوری اسلامی بپردازم. فقط به طور خلاصه بگویم، ده شصت،نقطه بسیج سینمای عقیدتی ایران است که مانند بولدوزوری همه سینمای مستقل و مبارز را می روبد و خاموش می کند. عباس کیارستمی در فیلمهای آموزشی اش به نظر سنجی از صادق خلخالی و صادق قطب زاده و کیانوری پرداخته است. در مشق شب در قالب مشق شب و تنبیه کودک، همچون بازجویی با عینک سیاه (لاجوردی؟ خلخالی؟) به کودکان معصوم ترکه خوردن و اهمیت مجازات و تنبیه را یادآور می‌شود. او در کلوزآپ با یک داستان ساختگی از بازجو لمپن رژیم تجلیل به عمل می‌آورد و او را تا مرحله فیلمساز محبوب مردم بالا می‌برد.

همین سالهاست که یک عدد خانم منشی صحنه توده ای و یک فقره کارمند ساده تلویزیون با پرونده ای کاملاً خالی را به مدد تأیید و تبلیغ به عرش اعلا می‌برند و ایشان در اولین فیلم سینمایی خود، برای وطن زندان می‌سازد و در فیلم بعدی زن نانجیب داستان را (سنگسار نه بلکه) کامیون سار می‌کند و از این رو جایزه سیمرغ بلورین کارگردانی را می بندند به دمب این خانم توده ای! اتفاقی که دیگر برای هیچ زن کارگردانی نیفتاد! بعدها ایشان را به عنوان فیلمساز فمینیست به خورد ملت و جهانیان خواهند داد. بعدها دختران نابغه فیلمساز لمپن و بازجوی رژیم به محض رسیدن به هیجده سالگی در جشنواره کان و فستیوال های خارجی به عنوان زن هنرمند جایزه باران خواهند شد.

فیلمسازان مکتبی خط امام در دهه شصت، پس از نقد چپ و بایکوت و صحنه‌های مختلف توبه و گه خوری در توبه نصوح و گرامیداشت ارزش‌های جنگ خانمانسوز و بی حاصل برای مردم ایران همچون ارزش‌های انقلاب در عروسی خوبان به هنر مهرورزی در خارج از کشور و باایمان به خدا عشق ورزیدن به بازنویسی روایت اسلامی قرآنی و گسترش اسلام در منطقه فارسی زبان و مسلمان مشغول خواهند شد.

 داریوش مهرجویی هم به عنوان تنها کارگردانی که فیلمش گاو مورد پسند امام قرار گرفته بود، در بازگشت به ایران برای رژیم سنگ تمام می‌گذارد و مرگ اپوزیسیون را در هامون به عموم اعلام می کند.

الان نمی خواهم به فیلم تبلیغاتی انتخاباتی برای میرحسین و زهرا خانوم بپردازم و نشان دهم چه هشیارانه میرحسین تبدیل می شود به مرد نقاش و زهرا خانوم یا بابوشکای فرهیخته و تکنی کالر اسلامی چگونه علم می شود تا با گرفتن دست هم و تاتی تاتی راه رفتن در میتینگ های انتخاباتی مردم فریبی کنند.  این زوج (منظورم حمید هامون و مهشید نیست ها) میرحسین با میزانسن های آلنده و زهرا خانوم فلکلوریک فرهیخته دست در دست هم می آیند تا جنبش سبزالله را تاتی تاتی کنان به سوی دموکراسی اسلامی رهنوردی و رهنمودی و رهبری کنند. این را می گذارم برای بعد و برای یک بررسی گسترده در مورد نقش سینماگران حکومتی و رسانه ها در تسخیر جنبش مردمی و در راه بقای حکومت "اس. اس. لامی"! و البته همه این‌ها پیش از انتقال دفتر تبلیغات امام و وزارت ارشاد به آن سوی مرزهاست. باشد تا ببینیم پایان این شب تیره و ی بدون رنگ و نیرنگ و ریا را

فیلم هامون با بازی خسرو شکیبایی و بیتا فرهی و عزت الله انتظامی و... به کارگردانی داریوش مهرجویی را به صورت ویدئویی بر روی گوگل ببینید. فیلم هامون (بخش اول) ۳۷ دقیقه و هامون (بخش دوم) ۳۷ دقیقه و هامون (بخش سوم) ۳۹ دقیقه

و به یاد خسرو شکیبایی: سه کلوزآپ از شکیبا چون خسرو