You should install Flash Player on your PC

با یاد جمشید کیکاووسی

 آرشیو

 خانه نخست

با یاد جمشید کیکاووسی

بصیر نصیبی    

 سالها قبل ،تاریخ دقیقش به ذهنم نمی آید ، شاید 26 سال پیش. وقتی من ودختر کوچکم غزاله از ایتالیاحرکت کردیم می باید در شهر فورباخ فرانسه پیاده بشویم وبا ماشین به خاک آلمان برسیم و تقاضای پناهندگی بدهیم در آخرین شهر مرزی جمشید کیکاوسی در انتظار ما بود. این خاطره چنان در ذهن دختر 4 ساله من نقش بسته بود. که وقتی حالا که جوان 32 ساله است خبر بیماری ناگهانی او را شنید لحظه ای آرام نداشت خودش را از برلین به زاربروکن رسانید و در تکاپو بود تا جمشیدرا ببیند اما شرایط جسمی جمشید هر لحظه بدتر می شد ودیدار ها خسته اش می کرد ،غزاله نامه ای نوشت به مریم عزیز* سپرد تا اگر شرایط مناسبی یافت کنار بستر برایش بخواند. در این 4 روز که غزاله اینجا بود من و او در گذشته زندگی می کردیم همه خاطرات مشترکم با جمشید چه زمانی که  ما ایران بودیم واو در تعطیلات تابستان پیش ما می آمد وچه زمانی که ما به آلمان آمدیم ،همکاری هایش برای استقرار ما ،یافتن سرپناهی برای ما ،یافتن کودکستان برای غزاله ،طی مراحل اولیه پناهندگی و...همکاری او در همه این موارد را مرور کردیم ،غزاله با دلی مالامال از غم به برلین برگشت و مرا با خاطره هایم تنها گذاشت. وقتی در همان سالها ی اول اقامتم در آلمان از طرح یک جشنواره ی جهانی سینمای تجربی در همین شهر با اوصحبت کردم نه فقط از خطر کردن بر حذرم نکرد بلکه قول داد گوشه ای از کار را بگیرد و به قولش وفا کرد، دعوت از 16 کشور با نمایش 100 فیلم تجربی  با دست خالی کار نا ممکنی بود که ممکن شد. جمشید خود در کادر داوران بین المللی به قضاوت فیلمهای جشنواره نشست.اما برگذاری این جشنواره در من که باید دوباره به کار وحرفه ام برمی گشتم نیز نیرویی کار ساز ایجاد کرد، این ممکن نشد جز با همراهی وهمدوشی جمشید، اما گرایش خود او به سینما برمی گشت به سالهای دورتر .. چرا که او در سنین جوانی ، در فیلم 17 روز به اعدام دستیار دکتر هوشنگ کاووسی پسر عمه من وبرادر خودش بود ودر یک سکانس کوتاهی از این فیلم نیز بازی کرد. اما رشته تحصیلیش روانشناسی ،مسیر وراه او را عوض کرد. اما عشق به سینما را در او نکشت. نمیتوانم در یک یادداشت کوتاه، انبوهی از خاطره های مشترکم را بازگو کنم که فرصت دیگر می طلبد وحال وحوصله ای که ا لان ندارم .

هر جا قدم می گذارم همه را مبهوت وغافلگیر می یابم . هنور هایلو همسرجمشید را جرات نکرده ام ببینم حتا به او تلفن بزنم وحمیرای عزیز* که دیگر حال وروزش معلوم است، باصر بی قرار و بی هدف دور خودش میچرخد . محمد جعفری ومریم جعفری که جمشید برایشان حکم پدر را داست -اصلا با او بزرگ شده اند-از جان مایه می گذارند، بابک *نصیبی جوانی به شدت عاطفی انقدر حادثه برایش در ناک بوده که سخت است که از اتفاق مطلعش کنند. منوچهر که با او الفتی فراتر از برادری داشت و... اماجمشیدخود حضورش در هر مجلسی پیام آور شادی و نشاط بود حتا اگر مراسمی به خاطر خاموشی دوستی برگذار می شد با حضور او مجلس شکل عوض می کرد وغم ها از چهره ها زدوده می شد. می دانم که سخت است اما با احترام به شیوه وراه و منش او بر خود مسلط باشیم .  

 یاد ونامش گرامی باد.

 بصیر نصیبی / سینمای آزاد/19 اگوست 2008

*مریم ومحمد خواهر زاذه جمشید با او بزرگ شدندوهردو با موفقیت تحصیلات دانشگاهیشان را به اتمام رساندند ، مریم در سانفرانسیسکو کلینیک روانشناسی دارد ومحمد پزشگ کودکان است.

*حمیرا ،خواهر جمشید وهمسز برادر من ،باصرنصیبی است.

*بابک ،برادر زاده من وخواهر زاده جمشید است.

 

اطلاعیه کانون فرهنگی پیوند در همین ارتباط

     بشنو از نی چون حکایت می کند...

ساعت 9ونیم بامداد دوشنبه 18 اوگوست 2008، قلب مهربان جمشید کیکاووسی در بیماریستان شهر زاربروکن از حرکت ایستاد.

 جمشید کیکاوسی هر چند در رشته روانشناسی تحصیل کرد امابه فعالیت های هنری/ فرهنگی گرایش داشت، در آغار کار کانون فرهنگی پیوند نیز در جمع ما بود ودر شکل گیری کانون پیوند در سالهای آغاز که ضربه پذیر بود نقش مهم وموثری داشت. اعلام برنامه ها از زبان وبیان شیرین او که با لحنی طنز گونه آمیخته بود دیگر به روال برنامه های ما تبدلیل شده بود.اگر گاه در اعلام اسامی میهمانان نامی را اشتباه میخواند، با مهارت از این اشتباه یک حسن می ساخت ،گویی خود به عمد این چنین می کرد. تا حتا برنامه های تلخ به حلاوت آمیخته شود. جمشید کیکاوسی سالهای بعد مستقلا کانون بانو را ایجاد کرد.

جمشید با کسانی که برای  درمان روانی به او مراجعه می کردند، فرا تر از رابطه بیمار وروان درمان، غمخوار وهمراه بود واین برخورد انسانی خاطره ای بیاد ماندنی در ذهن بیمارانش بر جای گذاشته است .کانون فرهنگی پیوند این اتفاق دردناک را به بستگان ودوستانش تسلیت میگوید.

برای همه آنها که در فقدان او سوگوارندصبر وتحمل آرزو می کنیم .

 صدای نی ای که چون یاری وفادار همراهش بود، همه فضای شهر را پر کرده است .

 بشنو از نی چون حکایت می کند.

 از جدایی ها شکایت می کند. 

کانون فرهنگی پیوند

 19 اگوست  2008 زاربروکن.