|
ابتدا که آغاز به نوشتن کردم، بهتر دیدم برای پرداختن
به موضوع تئاتر، در تبعید و غربت، مسائلی را که در
ارتباط مستقیم و غیرمستقیم در موفقیت و یا عدم آن است
ردهبندی کنم و یک به یک به آنها بپردازم. شمار این
ردهبندیها براحتی از بیست و پنج هم بیشتر شد! و
معتقدم که چگونگی وضعیت آن از نظر جامعهشناسی نیاز به
بررسی و تحلیل آکادمیک دارد.
از اینرو فکر کردم اکتفا کنم به بررسی نکات اساسی که
البته هر یک دربرگیرندهی چندین نکته است. در نگاه به
شکل و شمایل تئاتر در تبعید به نکاتی میپردازم که
طبیعتاٌ پایهی اصلی آن تجربههای شخصی من است.
* کشور میزبان و امکانات آن
* گروه های نمایشی و دشواریهای کار
*درک و برداشت هنرمند از بودن در تبعید
* نقش وسائل ارتباط جمعی
* عوامل بازدارنده در پیشرفت هنر نمایش
* ضرورت داشتن مراکز فرهنگی
مطلب زیر دربرگیرندهی ترکیبی کلّی از ردهبندی های
مختصر بالاست و نظم خاصی در آن نیست.
زمان خروج هنرمند از ایران، علل آن و اینکه به کدام
کشور پناهنده شده و یا مهاجرت کرده، قابل اهمیت است.
تفاوت بسیار است بین هنرمندانی که همزمان با انقلاب
اسلامی، به خارج آمده و کسی که چند سال بعد، و یا آنها
که در اواخر دههی هشتاد (و پس از همکاری با رژیم) و
بهمین نسبت در دههی نود زندگی در غربت را برگزیدند که
هنوز هم ادامه دارد!
کشورهای اسکاندیناوی، بخصوص سوئد و در اروپا، آلمان و
فرانسه و هلند و تا حدی هم انگلستان (البته تا قبل از
روی کار آمدن مارگارت تاچر) میزبانانی بسیار خوب
بودند. آمریکا که واقعاٌ مقولهای جداست.
دههی هشتاد و اوائل دههی نود، فعالترین دورهی تئاتر
ایرانی در تبعید بوده است. کشور میزبانی چون سوئد با
در اختیار گذاشتن تمامی امکانات و بودجههای بسیار
قابل توجه، قصد آن داشته که به اقلیت ها تا آنجا که
میتوانند کمک کنند تا دوری از وطنشان باعث نشود که
هنرمند از کار اصلیش دور بماند، و در ضمن کشور میزبان
از این اختلاط فرهنگی بهرهمند شود. از اینرو سوابق
کاری هنرمند را براساس گفتههای خودش قبول میکردند!
در سالهای اول به راحتی بودجههای خوب در اختیار
هنرمندان در زمینههای مختلف گذاشتند. نویسنده، شاعر،
نقاش، کارگردان تئاتر و... و... آن ها که حتی هنوز
نویسنده و شاعر و... نشده بودند!
این کمک ها از سوی کشورهایی چون آلمان و هلند تقریباٌ
شبیه به هم بود. در همان چند سال اول، گروه های تئاتری
بسیاری تأسیس شدند و آغاز به کار کردند. هنگامی که
گروه تئاتری از نظر مالی نگرانی نداشته باشد میتواند
با آسودگی خیال به تمرین بپردازد، و کاری درخور تماشا
به صحنه ارائه کند. ولی از آنجا که برای برخی در
درجهی اول فقط مسئله بودجه گرفتن بود، اصل مطلب یعنی
کاری حرفهای بر صحنه تئاتر، در درجهی دوم اهمیت قرار
گرفت و تعدادشان هم کم نبود. از سوی دیگر مردم، یعنی
تماشاچی هم نقش اساسی در این میان بازی میکند. اکثر
آنها تا بحال به سالن تئاتر نرفته بودند، و به این
خاطر تشخیص کار خوب و کار بد برایشان سخت بود.
کشورهای میزبان، از سوی دولت به کانون های ایرانی و
تحت عنوان رسیدگی به مشکلات رفاهی، فرهنگی بودجههای
سالیانه تعیین کردند و چون همیشه مسائل سیاسی در همه
چیز دخالت میکرد و میکند (البته اینروزها بسیار
کمتر) سلطنت طلب برای خودش کانون میخواست، چپیها
همینطور، تودهایها و... این سه نمونه بارز را در همین
شهر لندن داریم که هنوز هم چراغشان روشن است.
زمانیکه من وارد کشور انگلستان شدم، اواخر نوامبر 1986
بود و از میانههای سال 87 شروع به تمرکز بر ادامه کار
تئاتر کردم. چند ماه اول اقامت، دیدار دوستان و دوستان
هنرمند آنچنان قلب و روح و وقت مرا گرفته بود که
ذوقزده بودم و فکر میکردم، حالا اینجا کارمان را
میتوانیم ادامه دهیم. عشقی را که در وطن اجازهی
ابراز آنرا نداشتیم، و در آن بیش از هفت سال زندگی زیر
سلطهی اسلام همیشه فکر میکردم اینسوی آبها، مردم و
هنرمندانی که از وطن رانده شدهاند و یا گریختهاند،
در یک فکر همعقیده هستند و آن اینکه باید هنر ایران،
فرهنگ ایران را قبل از اینکه از بین برود، با کمک هم
حفظ کرد و رواج داد و با یک هدف، کار کرد.
به آنروزها که فکر میکنم، میبینم آری در یک چیز
مشترک بودیم، و آنهم ترس از آوارگی بود، وحشت از
بیپناهی، نداشتن پاسپورت، نداشتن سرپناه و بسیاری از
این موارد. به این حاطر، در جمع شدت ها در غروب
های سرد زمستان حتی در اطاقی کوچک، یا دیدارهایی در
مکان های دیگر با این قصد که برای با هم بودن باید
کانون و یا انجمنی هنری تشکیل داد، بخشی اساسی از
زندگی ما را تشکیل میداد.
در اواخر سال 87 با تشکیل «گروه تئاتر گالان» ما کار
حرفهای خود را آغاز کردیم. البته با دست خالی و فقط
نیروی انسانی داشتیم. جوان هایی که اکثرشان هیچگونه
تجربه کارهای نمایشی نداشتند، و فقط عشق و علاقه
داشتند که این خودش سرمایهای بود، و در آن شرایط
بسیار با ارزش. و هیچکدام چشمداشت مالی نداشتند.
تا قبل از روی کار آمدن دولت محافظهکار مارگارت تاچر،
حزب کارگر روی کار بود و آنها سازمان هایی داشتند که
به هنرمندان خودشان و همینطور اقلیت های دیگر کمکهای
مالی میکردند. یکی از آنها سازمانی بود با عنوان
G.L.C
با سرپرستی «کن لوینگزتون» شهردار کنونی لندن. تاچر
بسیاری از اینگونه مراکز را بست و بودجهها را قطع
کرد. و یک گروه تئاتری ایرانی که از کمک های مالی آنها
بهرهمند بود، و کارهایی ارائه کرده بود مثل گروههای
دیگر لطمه خورد.
نباید فراموش کرد که آن سال ها هنوز افراد خیرخواهی
بودند که از نظر مالی به افرادی که در کارهای هنری
فعال بودند کمک میکردند؛ با خرید بلیت، کمک نقدی و یا
چاپ پوستر و بروشور از سوی دوستانی که چاپخانه داشتند؛
که آنها هم با گذشت زمان و تغییر شرایط زندگی در غربت،
به مرور کنار کشیدند.
وقتی هنرمند از وطنش دور میشود، ایدهآلش اینست که
بتواند آداب و سنن مملکت اش را از طریق نمایش، موسیقی،
نقاشی، و... در کشور میزبان ارائه دهد. منهم از این
گروه مجزا نبودم. اولین فکرم این بود که جشن نوروز را
بر صحنه تئاتر زنده کنیم. تنها مکانی که میتوانست کمی
کمک باشد یکی از همین کانون ها بود که از بودجه
سالیانه دولت انگلستان برای کارهای رفاهی و فرهنگی و
هنری برخوردار بود. نخستین کار ما با عنوان نمایشـ
موسیقی نوروز 1367 و با همکاری آن کانون روی صحنه رفت،
آنهم فقط یک شب و پس از سه ماه تمرین! در مقام نویسنده
و کارگردان و تهیهکننده دلم میخواست تا حدی که امکان
دارد هنرمندان مختلف را روی صحنه بیاورم. با اجرای دو
نمایش با عنوان «عرش» که خودم در نقش «حاجی فیروز»
بودم و دیگری «قاچاق آدمیزاد» و شرکت دادن چند گروه
موسیقی بر روی یک صحنه و در یک شب، میتوانید تصور
کنید که چه کار مشکلی ست.
حالا تمرین ها را کجا انجام میدادیم بماند، ولی خاطرم
هست که برای گرفتن عکس پوستر، اطاق ما آنقدر کوچک بود
که دوربین به سختی میتوانست عکس تمام قد ما را
بگیرد!!
با تمام اشکال تراشی ها از سوی گروههای سیاسی و
حزبالله، برنامه آنشب با موفقیت و استقبال مردم
برگزار شد، و چون بسیاری نتوانسته بودند وارد سالن
بشوند در روزنامهها اعلام کردیم که این برنامه دوباره
روی صحنه خواهد رفت. همه چیز هم فراهم بود و هیچ
اشکالی نداشت. باورش سخت است که تنها کسانی که اینبار
چوب لای چرخ گذاشتند افراد همان کانونی بودند که
قاعدتاٌ باید از این کار حمایت میکردند، ولی با
شگردهای عجیب و دادن آگهی مخالف در روزنامهها جلوی
اجرای مجدد را گرفتند!!
با بررسی محیط کوچک ما و اقلیت ایرانی در لندن، بهتر
آن دیدم که سراغ نمایش های سنتی بروم و کاری در این
زمینه ارائه دهم. نمایشنامهای نوشتم که پرسناژهای
اصلی آن «حاجی» و «سیاه» بودند. بقول معروف «نمایش
روحوضی» بود. برای پیدا کردن هنرپیشهای که بتواند نقش
سیاه را بازی کند بسیاری را آزمایش کردم که هیچکدام
قابلیت اجرای این نقش را نداشتند. خط اصلی نمایشنامه
را دوست داشتم، به این خاطر پرداختم به اینکه راه چاره
پیدا کنم. با درهم آمیختن شخصیت سیاه و حاجی، شخصیتی
جدید در نمایشنامه پیدا شد، که معجونی بود از ایندو
بنام «میرزا طرّارخان». دلیل اشاره من به این موضوع
این ست که گاهی به دلیل شرایط خاص، هنرمند مجبور
میشود به کارهایی عجیب دست بزند، مثل سینما و تئاتر
جمهوری اسلامی که در برخورد با مسئله مرد و زن، محرم و
نامحرم به راه حل هایی رسیدهاند که گاهی از دیدن آنها
انسان حیرت میکند. تئاتر غربت هم شبیه چنین اتفاقاتی
را شاهد بوده است.
این کار با نام کمدی موزیکال «قصهی دیار و دیوار» به
روی صحنه رفت، در چهار پرده و بیش از بیست نفر در روی
صحنه و پشت صحنه همکاری داشتند. بیش از یکصد و سی قطعه
لباس دوخته شد، با دکوری که با تمام سعی من در مختصر
کردن آن، بهرحال باید ساخته میشد. قطعاتی را در
مغازهی یکی از دوستان همکار که ساز و وسائل موسیقی
میفروخت ساختیم، بقیه را در محلهای دیگر، و همه فقط
برای پنج اجرا بود و سالن اقلیت لهستانی های مقیم لندن
را اجاره کرده بودیم.
اقلیت لهستانی ها، بسیار مثال خوبی هستند که چگونه
توانستند پس از جنگ جهانی دوم و مهاجرت به کشورهای
اروپایی وضعیت خود را سامان دهند. آن ها این مرکز
فرهنگی و چندین مرکز رفاهی، کلیسا و چندین سالن زیبا
دارند. برای تنظیم وسائل صحنه «دیار و دیوار» به سالن
لهستانی ها زیاد رفت و آمد میکردم. در طبقهی اول،
نمایشگاه نقاشی برگزار بود. از سر کنجکاوی به آنجا
رفتم، کسانیکه خوشآمد میگفتند اغلب سالخوردگان
بودند. مردی که مدال هایی بر سینه داشت با سینی مشروب
جلو آمد و پس از آنکه کمی با هم صحبت کردیم و آشنا
شدیم، در جواب سئوال من که چگونه توانستید زیر یک سقف
جمع شوید و چنین تشکیلاتی داشته باشید، گفت: «ما به
این نتیجه رسیدیم که عقاید و افکار متفاوت سیاسی خود
را به کناری بگذاریم و شرایطی فراهم کنیم که نسل
جوانتر بتواند در سرزمین جدید و در غربت هنر خود را
ارائه دهد، و البته آسان نبود. حالا من امشب اینجا در
نمایشگاه نقاشی جوانی که بیست و چند ساله است، میزبان
شما هستم و از انجام اینکار خوشحالم».
آنشب بود که با خودم فکر میکردم چرا ما نتوانیم؟ چرا
که نه؟ بعد ذهنم مغشوش میشد که نه نمیشود! مثلاٌ
همین هفتهی پیش بود که برای برگزاری فلان جلسه یکی
گفته من جایی نمیام که سلطنت طلب ها باشن، و آن یکی
گفته بود، من کنار دست تودهای ها نمیشینم و... و...
با آنکه تبلیغات مربوط به اجرای «دیار و دیوار» محدود
بود و با آنکه مأموران حزبالهی پوسترهای آنرا بر
دیوارهای خیابان های لندن پاره میکردند، با اینحال
کاری موفق بود، و تصمیم گرفتیم دوباره آنرا روی صحنه
ببریم و بعد به تور اروپایی برویم. در همان مرحلهی
اول دچار مشکل شدیم، بچهها هر کدام گرفتاری خود را
داشتند، یکی درس میخواند، آن یکی شب ها پیتزا
«دلیوری» میکرد. با اینحال فکر کردیم میتوان مجدداٌ
آنرا در لندن اجرا کرد. ولی سفر اروپایی غیرممکن بود.
اغلب ما هنوز پاسپورت و یا برگه اجازه مسافرت در دست
نداشتیم و وضعیت اقامت بسیاری هنوز نامعلوم بود.
بهرحال، هیچ کدام از این دو عملی نشد. شاید من آدم خوش
شانسی بودم، هموطنی بسیار مهربان که نمایش را دیده بود
و خبر داشت که با چه زحماتی آنرا اجرا کردهایم و هیچ
کس دستمزدی نگرفته، و امکان اجرای مجدد نداریم، مرا
دعوت کرد با هم صحبت کنیم. پیشنهاد کرد چرا آنرا ضبط
ویدیوئی نمیکنی؟ جواب ساده بود، بودجه؟ او با سخاوت
تمام همه را به عهده گرفت. شرکتی تشکیل دادیم و شاید
برای نخستین بار واحد سیار تلویزیونی به سالن تئاتر
بردیم و آنرا با سه دوربین ضبط کردیم. جالب اینکه در
این بخش از کار، چند نفر از همکاران قدیمی تلویزیونی
به کمک ما آمدند که قبل از انقلاب در کارهای تئاتری
تلویزیونی با هم همکاری داشتیم.
نوار ویدئویی آماده و پخش شد. تا به امروز حتی نیمی از
مخارج آن برگشت نشده!! در آلمان، سوئد.... ایرانیان
باهوش و زیرک!! آنرا کپی کردند و بقول معروف دست ما را
در حنا گذاشتند. با آنکه کپیرایت ثبت شده بود ولی از
نظر قانونی نتوانستیم کاری بکنیم. این اتفاق البته در
آمریکا نیفتاد چون آنها به کپیرایت اهمیت میدهند و
از عواقب و گرفتاری های اینکار خبر دارند.
اگر به این نکات و ریزهکاری ها میپردازم، به این
دلیل است که لااقل تصویری از مشکلات و نداشتن امکانات
به خواننده بدهم.
در نگاهی به کارهای اجرا شده در غربت، نکتهای به چشم
میخورد و آن اینکه در طول سال ها به مرور تعداد
پرسناژهای نمایشنامهها کم و کمتر شد و به چهار، سه،
دو و یک نفر رسید، و به همین نسبت دکور صحنه! اگر اطاق
است، شاید با یک صندلی و یک تکه تخته بعنوان در یا
دیوار مشخص میشد. همان اوائل به دیدن کار یکی از
دوستان رفتم، صندلی های پلاستیکی در سالن تماشاچی ها
کمی غیرعادی نشان میداد ولی چارهای نبود، جالب آنکه
متوجه شدم کارگردان دو تا از همان صندلی ها را برای
اجرا روی صحنه گذاشته! لااقل میشد از دوستی دو صندلی
متفاوت به امانت گرفت. منظورم اینست که با مشکلات
موجود میتوان به نحو شایستهتری برخورد کرد، و نه به
سادهترین شکل.
تقلیل تعداد پرسناژها اجتنابناپذیر بود. کار بعدی من
با دو پرسناژ اصلی و سه پرسناژ فرعی به روی صحنه رفت
بنام «دیدار در پارک». و نمایش تکپردهی دیگری با
عنوان «دیوار چهارم» که بازگوکننده شرایط زندگی هنرمند
در غربت بود و نمایشی تک نفره که به همراه این کار به
روی صحنه رفت و باز هم هر دوی آنها در سالن لهستانی
ها.
دههی نود، دورانی بود که هر کس با کار تئاتر در
لسآنجلس آشنایی داشت کاری ارائه میداد و آنرا به
اجرا میگذاشت و بعد به کشورهای دیگر میبرد. تورهای
اروپایی به همپای کنسرت های موسیقی، بازار داغی پیدا
کرده بود. کارهایی که ما شاهد آن بودیم، کمدی های سبکی
بود که فقط برای تفریح و وقت گذراندن تماشاچی بود.
شاید بتوان یکی دو استثناء در این میان قائل شد.
ایرانیانی که تشنه شنیدن زبان مادری بودند و هیچ آگاهی
از کارهای نمایشی نداشتند، مشتری های پروپاقرص این
کارها شدند، و این کارها یکی پس از دیگری راهی کشورهای
اروپایی و اسکاندیناوی شدند. تماشاگری که هیچ تجربهای
ندارد به راحتی آنها را پذیرفت، چرا که وسیله دیگر
ارتباط جمعی آنها تلویزیون های لسآنجلسی بودند و این
دو دقیقاٌ با هم همخوانی داشت! البته در همان سال ها،
معدودی از همکاران قدیم در کالیفرنیا و ایالت های دیگر
سعی خود را کرده بودند و کارهای باارزشی بروی صحنه
برده بودند ولی متأسفانه آنچنان موفق نبودند. علت هم
روشن بود: «آقا، ما با این همه گرفتاری تو زندگی،
میخوایم بیائیم یکی دو ساعت بخندیم و تفریح کنیم.
همین عزیز من». و این خلاصه حرفیست که اغلب آنها
میزدند.
در کنار این اتفاق ها، کارهایی هم انجام میشد که
واقعاٌ ارزش آنها را باید دانست. مثلاٌ یکی از آنها
«فستیوال تئاتر کلن»، در آلمان و در شهر کلن بود که به
همت دوستانی شکل گرفته بود که بسیار هم خوب پیش میرفت
و هر سال بهتر از سال پیش، پربارتر و با کارهای بهتر.
این فستیوال از سوی سازمان های دولتی آنجا حمایت
میشد. این تنها اتفاقی است که با خاطرهی خوش از آن
یاد میکنم، که متأسفانه آن هم به تلخی انجامید.
این فستیوال تئاتری برای چند سالی با جذب بسیاری از
هنرمندان قدیم، جدید و جوان هایی که به تازگی با این
دنیای سحرآمیز آشنا شده بودند، کارش را پیش برد. فکر
میکنم سوّمین سال بود که از سوی «گروه تئاتر گالان»،
نمایش تکنفرهی «دیوار چهارم» به نویسندگی و کارگردانی
من و بازی فرزانه تأییدی با این فستیول همکاری کردیم.
اجرای نمایشنامههای مختلف فارسی، ترجمه و کارهای
ترکیبی رقص و موسیقی و نمایش خوانی، در مدت یک هفته شب
ها را پُربارتر میکرد. تماشاچی های مشتاق که با تمام
گرفتاری ها هر شب به دیدن کاری میآمدند، هنرمند را سر
ذوق میآورد. برای من چنین بود، خیلی خوشحال شده بودم
که نطفهای شکل گرفته و دارد رشد میکند. در شهر
هامبورگ آلمان نیز، شخص دیگری توانست*
برای برگزاری فستیوالی تئاتری در آن شهر، بودجهای از
دولت بگیرد و شبیه این کار را انجام دهد. در هفتهای
که فستیوال کلن برگزار میشد بیش از بیست کار روی صحنه
میرفت و همه موفق بودند، و طبعاٌ کلّ این حرکت به
مذاق جمهوری اسلامی خوش نمیآمد.
از سوی دیگر، هجوم کارهای لسآنجلسی به کشورهای
اروپایی و استقبال مردم از آنها، و موفقیت اغلب شان هم
تماشاچی را خوش میآمد و هم مجریان را و هم آنکه هیچ
نگرانی برای جمهوری اسلامی بوجود نمیآورد. چه اشکالی
دارد؟ اگر تئاتر، تفریح و خنده است ما با آن مخالفتی
نداریم (البته بیرون از محدودهی مملکت اسلامی!) اما
در برخورد با کارهای جدی که نمونههای خوب آن در
فستیوال کلن ارائه میشد نمیتوانستند ساکت بنشینند و
سکوت کنند. البته قبلاٌ شگردهای مختلفی بکار برده
بودند تا ایرانیان آواره را جذب کنند. مثل فرستادن
گروه های موسیقی و کنسرت های مجلل موسیقی سنتی. و همین
طور چند گروه تئاتری را با بودجههای قابل توجه و
امکانات بسیار از ایران راهی کشورهای اروپایی و
آمریکایی کرده بودند و هنوز هم مشغول بودند.
در لندن، تبلیغ اجرای نمایشی را دیدم که تمام گروه را
میشناختم و میدانستم که در ایران هستند و اغلب در
استخدام وزارت ارشاد اسلامی. ولی هر کس را میدیدم
میگفتند نه این گروه از آلمان میآیند. در آگهیها هم
چنین ذکر شده بود، ولی هیچ جا ذکر نشده بود که این
گروه اوّل از تهران به آلمان رفته و حالا دارد به این
جا میآیند! نمایشی که آورده بودند، مردمپسند بود
چیزی بنام «معرکه...» و یا...؟
نکتهی جالب اینکه این کار و کارهای مشابه آن، در
کشورهای اروپایی و اسکاندیناوی با موفقیت روبرو نشدند،
ولی در کالیفرنیا و بخصوص لسآنجلس بسیار هم موفق
بودند. شاید بخاطر وجوه مشترک بین کار و تماشاچی!
البته این گروه در اجراهای خارج از ایران، صحنهی رقص
هم به آن اضافه کرده بودند!
گفتم که رژیم اسلامی نه تنها هیچ نگرانی از بابت اجرای
کارهای لسآنجلسی نداشت و ندارد، بلکه آنها را تقدیر
هم میکرد و میکند (بهجز کارهای یک یا دو هنرمند).
ولی در حرکتی چون فستیوال تئاتر کلن نمیتوانست ساکت
بنشیند. چند هفته پیش در میان یادداشت هایم، مطلبی را
پیدا کردم با عنوانِ «خلع سلاح» که برای مسئول فستیوال
تئاتر کلن نوشته بودم، و هیچگاه برایش نفرستادم! تلفنی
به من گفته بود که میخواهد گروه های تئاتری مقیم
ایران را هم به فستیوال دعوت کند. این حرف برای
هنرمندی که در تبعید و در غربت رنج میکشد و حربههای
مالی و تبلیغاتی و ارتباطی ندارد، بسیار سخت است. با
خوشحالی به من گفته بود که کنسولگری آلمان در تهران به
او گفته که برای هر کس و هر تعداد که بخواهد دعوت کند
میتوانند ویزا صادر کنند. و این دوست بسیار خوشحال
بود و غافل از اینکه چرا ناگهان چنین شده؟ در میان حرف
هایم در نامه اشاره کرده بودم به شب پایانی فستیوال
(همان سالی که من هم آنجا بودم). آن شب از سوی مسئولین
فستیوال و نماینده آلمان از سه نفر از هنرمندان دعوت
کردند که روی صحنه بروند. پس از آنکه دو هنرمند دیگر
روی صحنه رفتند و با تشویق تماشاچی ها مواجه شدند، من
همانجا میان تماشاچی ها از روی صندلی برخاستم و فقط
چند جمله گفتم و خلاصهی آن این بود که مراقب باشید
این فستیوال شکل گرفته و بهتر و بهتر خواهد شد،
نگذارید این تشکّل را بههم بزنند. حسی به من میگفت
که بهر طریق شده این حرکت هنری را برهم خواهند زد.
پس از آنکه مسئول فستیوال برخورد مخالف اغلب ما را
دید، به این اکتفا کرد که گروه دعوت نکند و فقط مثلاٌ
نمایشنامه نویس و یا کارگردانی را برای سخنرانی در
فستیوال به آلمان بیاورند. اما دو سال بعد گروه ها
دعوت شدند و آمدند و نتیجه همان شد که تیتر نامهی من
بود: «خلع سلاح»! در اثر این مراوده، از این سو هم
دوستان راهی ایران شدند. چند تایی از آنها کارهایشان
را در تهران با تغییرات لازمه! بروی صحنه بردند. به
همان شکل که گروه های ایرانی کارهای خود را با
رتوشهای مخصوص در فستیوال ارائه دادند.
اینجاست که قبح ماجرا از بین میرود. مگر میشود
هنرمندی که در تبعید روزهای زندگیش را میشمارد و با
رنج و تلاش بسیار کاری را عرضه میکند بر همان صحنه
پای بگذارد که آقای دکتر با تعزیه مدرن خودش بر آن قدم
مینهد؟! اغلب هنرمندانی که قبلاٌ در این فستیوال شرکت
کرده بودیم، در تحریم این حرکت و این «جوشش فرهنگی»!
متنی را امضاء کردیم و در روزنامهها و مجلات به چاپ
رسید. پس از آن یکی دو تن از این هنرمندان که همان
نامه را امضاء کرده بودند، با دادن آگهی در روزنامه
ابراز کردند که نه آنها هیچ اعتراضی ندارند و باز هم
همکاری خواهند کرد!! من این حس را میفهمم که هنرمند
دلش برای کارش تنگ شده باشد، ولی این را نمیفهمم که
به فاصلهای کم و با کلماتی شاعرانه و جانسوز منکر آن
شود که زیر چه متنی را امضاء کرده؟
در ردهبندی های ابتدای مطلب یکی هم برداشت هنرمند از
بودن در تبعید است. در این راستا اگر روزگاری محققی،
علاقهمندی بخواهد نگاهی به تئاتر ما در تبعید داشته
باشد، مدارکی که باقیمانده، فقط بروشورها و بریدههای
جراید است و در برخی موارد نوارهای ویدیوئی. بروشورها
اغلب بسیار زیباست و در اغلب آنها در ذکر سابقهی کار
هنرمند اغراق شده و دیگر اینکه مثلاٌ محل نمایش فلان
سالن معروف تئاتر انگلستان و یا جای دیگر است. این
سالن های حرفهای معمولاٌ یک یا دو سالن کوچکتر با
گنجایش چهل تا هشتاد نفر دارند و برای اجرای کارهایی
با درجه پائینتر است. در بروشورها هیچگاه ذکر نشده که
این نمایش مثلاٌ در سالن شماره 2 یا 3 به روی صحنه
رفته است!! این یک اشکال. اشکال عمدهی دیگر نقدها و
گزارشهائیست که در جراید به چاپ رسیده.
|