You should install Flash Player on your PC

حرفها و نظرها در باره باربد طاهری

  حرف ها و خبرها

  خانه نخست

حرفها و نظرها در باره باربد طاهری

 

 

 فرصت ما برای دریافت مطالبی در ارتباط با باربد طاهری محدود بود  ونتوانستیم به همه نظرهایی که قولش را هم گرفته بودیم دست بیابیم . پرویز صیاد  هم که  در سفر بود ومکان ثابیتی نداشت ،مطلبش به موقع نرسید. ما مطالبی که در این ارتباط بعد از 24 مای برایمان برسد در شماره 44 منتشر خواهیم کرد

 ...................................................

سیروس ملکوتی ( فیس بوک)

  در سوگ خوشبینی چون باربد طاهری

در معرکه ایام سوداگران بر کجاوه شهرت و افتخار سوارند و آنان که عناوین فرهیخته و روشنفکر را بر پیشانی بی نور خود تابلو نمودند حاملین برده وار کجاوه انانند.

در این میان هنرمند حقیقی تبعیدیست که خاموش میشود و از یاد بادواره ایام پاک میشود.

دوزیستیان پرچمدار مبارزه میشوند و خوش نشینان همه این سالهای ارشادی قهرمان صحنه انان. ...در این میان تنها هنر است که در سالوس و سوداگری فرو میرود.در سوگ خویشتنی چون باربد طاهري

 

...................................................

اسماعیل نوری علا

 *به ياد چشم تيزبين سينمای ما، باربد طاهری

     سال 1346 با کامران شيردل و تقی مختار در فکر ساختن فيلمی بوديم به نام مرغ سحر دربارهء نسل جوان طبقهء متوسطی که در آن دهه به زندگی اجتماعی رسيده بود و ما خود جزئی از آن محسوب می شديم، با امکانات بيکران و آينده ای روشن که در آن فقط يک عامل غايب بود: آزادی سياسی. ما اين کمبود را بشدت حس می کرديم و وجودش را همچون هوا برای تنفس می خواستيم؛ آن هم نه در راستای براندازی و تخريب ـ که مجاهدين و فدائيان و نهضت آزادی و جلال آل احمد و شريعتی زمزمه اش را براه انداخته بودند ـ بلکه در راستای داشتن فرصتی برای شراکت در ساختن آيندهء کشورمان. بنظرمان می رسيد که حکومت اين ضرورت را درک نمی کند و نسل و طبقه ای را که خود آفريده است بسرعت با خود بيگانه می سازد و آنها را به سوی بن بستی که جز تمام شدن در پوچی و خودکشی راه خروجی ديگری ندارد می راند. مضمون فيلم ما يک چنين چيزی بود: چند جوان که هم تحصيل کرده اند، هم شغل خوب دارند، و هم ازدواج های عاشقانه ای را تجربه کرده اند. اما در طول فيلم ديده می شود که همهء آن رفاه و خوشی، بعلت فقدان توانائی شراکت در ساختن کشور، به پوچی، حرمان و سرگشتگی می رسد.

سناريو را من نوشته بودم و قرار بود کامران شيردل (که رشتهء سينما را در ايتاليا تمام کرده و بعنوان فيلمساز به استخدام وزارت فرهنگ و هنر در آمده بود اما هرچه را ساخته بود صاحب کار توقيف کرده بود!) فيلم را کارگردانی کند و تقی مختار هم (که سردبير نشريهء فيلم بود و طی چند مصاحبه ای که با من و شيردل کرده و منتشر ساخته بود کارمان به دوستی کشيده بود و ما چهرهء او را برای سينما مناسب می ديديم) نقش اول اش را داشته باشد.

در تيم ما يک تن کم بود: فيلمبرداری که با ما همدل و همراه باشد. و شيردل، در يکی از شب های گعده و شادخواری مان، باربد طاهری را به جمع ما آورد؛ جوانی ريزه نقش، تند و تيز همچون فلفل، ماشين حرف زدن بدون توقف، شوخ و پر از حرارت و سخت همدل با مائی که آنگونه فکر می کرديم ـ اما با گرايش های روشن تر سياسی. تازه از انگلستان آمده بود، با عنوان فارغ التحصيل مدرسهء فيلمسازی. داماد عباس شباويز صاحب استوديو آريانا بود. شباويز خود از دست پروردگان ابوالحسن نوشين بود در تئاتر که، به پيروی از استاد خود، به حزب توده پيوند خورده و صدمه اش را هم ديده بود و در دههء چهل استوديو آريانا را براه انداخته بود، با اين شعار که می خواهد سينمای ديگری در کشورمان بوجود آورد. من نخستين بار او را چند سال پيش تر همراه با فريدون رهنما ديده بودم که در استوديوی آريانا فيلم سياوش در تخت جمشيد اش را می ساخت و بعضی عصرها من و احمدرضا احمدی برای ديدنش سری به اطاق مونتاژش در استوديوی نشسته در کمرکش خيابان بهار می زديم.

باربد هم زمينه هائی از گرايشات توده ای داشت اما هرگز نفهميدم که ميزان ارتباط اش با اين حزب چه اندازه بوده است. در عالم فعاليت های هنری، توده ای ها همه جا بودند، بی آنکه حضورشان رنگی علنی از توده ای بودن داشته باشد. من اما از حرف های شباويز و باربد همان مزه ای را حس می کردم که در سخن به آذين و کسرائی و هوشنگ ابتهاج وجود داشت ـ همگی انسان هائی دوست داشتنی و مهربان و اخلاقی بشمار می آمدند که همنشينی با آنها سخت دلنشين بود اما چيزی هم در پس پشت حرف ها و حرکات شان موج می زد که گرچه هيچگاه به کلمه مبدل نمی شد اما نمی توانستم حس اش نکنم. من با باربد طاهری در چنين کادری آشنا شدم.

حضور باربد، به جمع ما حال و هوای تازه ای داد و بحث ها را علاوه بر حوزهء افکار اجتماعی به حوزهء مباحث تکنيکی نيز کشاند. او را در اين زمينه سخت وسواسی و کمال گرا يافتم. شيردل مشغول دکوپاژ سناريو (تبديل داستان به مشخصات لازم برای عکس ها ـ پلان ها ـ ی سينمائی) شده بود و باربد در هر قدم فکر و ايده ای داشت. و در اين حال و هوا بود که به مرحلهء جديدی از کار رسيديم، مرحله ای که اهل فن در اول کار به آن فکر می کنند و ما در آخر مسير با آن روبرو شده بوديم: هزينهء ساختن فيلم را کی خواهد داد؟

 آن روزها عباس شباويز، با شراکت مسعود کيميائی و بهروز وثوقی، همهء سرمايه اش را وقف ساختن فيلم قيصر کرده بود و نمی توانست تا تمام شدن آن فيلم دست به سرمايه گزاری در کار جديدی بزند. باربد پيشنهاد کرد که به سراغ استوديو کاسپين برويم که اسم صاحبش اکنون از ذهنم گريخته است؛ استوديوئی که مدعی بود آمده است تا سينمای ايران را متحول سازد. در آن زمان داريوش مهرجوئی در استوديو کاسپين مشغول تهيهء مقدمات ساختن ِ ـ فکر می کنم ـ فيلم آقای هالو بود و صاحب استوديو، با شنيدن پيشنهاد باربد گفته بود که اگر آقای مهرجوئی داستان را بپسندد حاضر است سرمايهء ساختن فيلم را تأمين کند.

شبی از شب های تابستان 1346 همگی در خانهء من جمع شديم تا به مهرجوئی امتحان پس بدهيم. سناريو را من برايش خواندم، شيردل توضيحات خودش را داد و باربد هم بی تابانه از فکرهائی که برای جنس و بافت و کيفيت تصوير داشت حرف زد. نزديکی های صبح مهرجوئی گفت که نظرش را به صاحب کاسپين خواهد داد. فردای آن شب، باربد با لب و لوچهء آويزان، برای ما خبر آورد که مهرجوئی کار ما را نپذيرفته و نظر مخالف اش را به صاحب کاسپين داده است.

در سکوتی که برقرار شد شنيدم که باربد گفت: مهرجوئی نمی خواهد کسی رشد کند و رقيب او بشود. من دليل ديگری برای مخالفت او نمی بينم.

اين پايان کار ما شد. شيردل چندی بعد به ساختن فيلم صبح روز چهارم مشغول شد، من بدنبال آن رفتم که خود ـ با همهء بی دانشی سينمائی که داشتم ـ به فيلم سازی ناموفق خود بپردازم، تقی مختار مشغول بازی در فيلم امشب دختری ميميرد شد و باربد هم سر از همکاری با بهرام بيضائی درآورد.

بهرام، رفيق سال های نوجوانی و هميشگی من بود. فکرهايش را می شناختم و می دانستم که هر فيلمبرداری قادر نيست ايده های او را به فيلم تبديل کند. اما همکاری او و باربد، فيلم ِ (از لحاظ تکنيکی و تصويری) اعجاب انگيز رگبار را بوجود آورد. در مورد سهم قاهر بيضائی در آن کار چيزی نمی گويم اما باربد به من ثابت کرد که، بعنوان فيلمبردار، توانسته است همهء آن وسوس ها و کمال خواهی هائی را که در کلام داشت در عمل نيز پياده کند. پيشنهاد می کنم وقتی اين فيلم را تماشا می کنيد لحظه ای بيضائی را فراموش کرده و به آن مرد ريزه نقشی بيانديشيد که پشت دوربين نشسته و فکرهای بيضائی را بروی نوار سلولوئيد ضبط می کند. به آن چشم سرگردان و دائماً در حرکت توجه کنيد که از آن بزرگمرد کوچکی به نام باربد طاهری است.

از اوائل دههء پنجاه، سالها از اين عوالم به دور افتادم، به لندن رفتم تا به تحصيل جامعه شناسی سياسی بپردازم، اتمام کارم با انقلاب مصادف شد و بزودی دريافتم که ديگر در وطنم جائی ندارم. در لندن تصميم گرفتم که عمرم را وقف مبارزه با حکومت اسلامی کنم. انجمن نويسندگان و هنرمندان ايرانی در انگلستان و انتشار نشريه ای به نام آوند ـ با همراهی بسياری از ياران آن روزها ـ  و سپس انتشار نشريهء پويشگران حاصل اين تصميم بود.

در 1976 سفری به لوس آنجلس داشتم و قرار شد که در مجلسی دربارهء نيمايوشيج سخن بگويم. پس از سال ها در آن مجلس يارانی از گذشته را يافتم. شرح اين سفر را با عنوان اين خانوادهء بزرگ در همان آوند منتشر کرده ام و روی سايت خودم هم هست. و در همان مجلس بود که، بيست سال از آن شب های دور گذشته، باربد را ديدم ـ همچنان فلفل صفت و بی تاب و پر حرف و شلوغ و شيرين. رفتيم و گوشه ای در رستورانی نشستيم و از هر دری سخن گفتيم. هنوز يک ماهی از خودسوزی نيوشا فرهی (در اعتراض به سفر خامنه ای به نيويورک ـ در مقام رئيس جمهور ايران) نگذشته بود. برايم از اين حادثه گفت، نيز از روزهای پر شور انقلاب و اينکه همواره با دوربين در تظاهرات شرکت داشته. از اميدهای بسيار و نا اميدی های بزرگ گفت. از اينکه در اين غربت سرگردان است و حس نمی کند که پايش بروی خاک محکم است گفت. و لحظاتی بعد سهراب شهيد ثالث هم بما پيوست. آن شب خود را در محاصرهء دو آدم دوست داشتنی، تلخ و شيرين، نوميد و پر اميد، و ملغمه ای از روشنائی و ظلمات يافتم. اين آخرين برخورد حضوری ام با اين دو دوست سينمائی بود.

مدتی بعد خبر مرگ سهراب را دريافت کردم، از باربد اما بی خبر بودم. تا اينکه هفت سال پيش، وقتی به دعوت تلويزيون آپادانا در شمال کاليفرنيا، برنامه ای هفتگی به نام کارگاه انديشه را همراه با شکوه ميرزادگی در آن تلويزيون آغاز کرديم فهميدم که باربد مدير فنی آپادانا است. از آن پس ما گفتگوهای تلفنی مرتبی با هم داشتيم و در اين گفتگوها بود که او را تلخ تر از هميشه يافتم. زندگی اش در هم ريخته بود، حال و روز درستی نداشت، از تغيير اوضاع و بازگشت به ايران دل کنده بود، اما، در عين حال، همچنان در اعتقاد انسانمدارانه اش به عدالت راسخ بود و می گفت که يقين دارد، با فروکش کردن شور انقلابی و ترس تزريق شده در رگ های مردم، نسلی تازه از راه خواهد رسيد که لجن حکومت مذهبی را از کشورمان خواهد روبيد و به خاک ايران اجازه خواهد داد تا نفس تازه کند و باغ های ديگری را بروياند.

آخرين گفتگومان در يک صبح زود اتفاق افتاد. تلفن کرده بود بگويد که همراه با چند تن از همکاران اش از تلويزيون آپادانا استعفاء داده است و وظيفهء خود دانسته که اين خبر را به من و شکوه هم برساند تا يک وقت تصور نشود که دوستان مستعفی ما را از دايرهء خود بيرون نهاده اند. به او گفتم که ما نيز پا را از اين دايره بيرون می کشيم و پرسيدم: حالا تو می خواهی چه کار کنی. خندهء تلخی کرد و گفت: مگر تا حالا چکار کرده ام؟ آدم آواره که نقشه ای برای زندگی اش ندارد. شايد جائی ديگر و در کاری ديگر باز هم بهم رسيديم.

چنين نشد. باورم نمی شود که آن فلفل تند و تيز، آن ماشين سخن گفتن بی توقف، آن چشم تيزبين و ثبت کننده به همين زودی پروندهء آوارگی اش را بسته و رفته باشد. به شوربختی نسلی از هنرمندان وطنم فکر می کنم که هر يک می توانستند در تعالی هنر کشورمان نقشی عظيم بازی کنند. به هدر رفتن جان های بزرگ، با آرزوهای بزرگ، برای فردائی به از اين فکر می کنم؛ فردائی که باربد آن را نخواهد ديد و احتمالاً من نيز از ديدارش محروم خواهم بود؛ فردائی که مسلماً خواهد آمد و در ميان جوانانش کسانی خواهند بود که به جستجوی سپاه هنرمندانی که از کشورشان بيرون رفتند و در شن های بيابان های تاريخ فرو رفته و گم شدند برخواهند خواست. آن روز نام باربد بر تارک تاريخ سينمای ما نمونه ای از شرف و عشق به انسان خواهد بود. در اين شک ندارم.

 http://www.puyeshgaraan.com/ES.Articles/ES.Articles.Barbod-Taheri.htm

 

...................................................

 

فلورا شباویز ( همسر باربد طاهری)

پایان تن، آغاز روان است

دلم می‌خواهد از باربد نه فقط به عنوان همسر و یا پدر فرزندانم صحبت کنم، بیشتر می‌خواهم از او به عنوان انسانی آزاداندیش، هنرمندی متعهد و روشنفکری مسئول یاد کنم.

وقتی در زمان جنگ ایران و عراق به خواست خودش برای فیلمبرداری به جبهه رفته بود، در نامه و یا به نوعی وصيیت نامه‌اش، خطاب به من و فرزندان‌مان نوشته بود:

حرفه من نگارش تاریخ با تصویر است و اگر دوربینم رادر لحظه‌های سرنوشت‌ساز تاریخ، براي ثبت لحظه‌های شکل‌گیری تاريخ‌مان به حرکت در نیاورم، در اندیشه و وجدانم خائن، ترسو و نالایق براي حرفه و جامعه‌ام هستم.

باربد نه تنها تصویرگري ماهر بلکه سخنور، مترجم و نویسنده‌ی والایی نيز بود. خطي خوش داشت، شعر می‌نوشت و اگر سازی به او می‌دادی نیز آهنگي خوش می‌نواخت.

رویاهای‌ بی‌شماری داشت. به قول خودش مثل کولی‌ها پای ماندن نداشت و همیشه هوس پرواز داشت. انسان‌دوست، مهربان، شکیبا،  متحمل و قانع بود.

دست‌آوردهایم را با هیچ ثروتی در جهان معاوضه نمی‌کنم، هر چند مختصر، هر چند حقیر. 

هیچ‌گاه از کسی و چیزي گله‌اي نداشت. مبارزي سر‌سخت و بسيار امیدوار به آینده و خوش‌بین بود. همیشه نیمه‌ي پر لیوان را می دید، حتی در سخت‌ترين شرایط.

باز از نوشته‌ي خودش سود می‌جویم: 

این را براي خودم و برای تاریخ زندگی خودم می‌نویسم. پای از میدان بيرون نمی‌گذارم. به هنگامی که همه تراژدی مرا پایان يافته می‌انگارند و نگاه اميد از همه‌ي نظاره‌گران زندگی من گريخته، مبارزه را آغازيده‌ام و به پیروزي چشم دوخته‌ام. آن‌چه در مقابل است کوه، ولی توان من از کوه خواهد گذشت و صبر من صخره‌ها را شاهد فرو ریختن خواهد شد و رهايی و خلاقیت پاداش من خواهد شد و فرزندانم، و روسیاهی بر ناتوانان خواهد ماند.

اکنون که همه ناامیدند، در قلب من نوری آرام می‌درخشد و نجوائی مرا به تلاش و امید می‌خواند. می‌دانم که درهائی گشوده می‌شوند. 

وقتي نوشته‌هایش را مرور می‌کنم می‌بینم گاه و بيگاه اشاراتی به مرگ داشت ولی همیشه مرگ را حقير مي‌شمرد:

از مرگ نهراسیده‌ام و اکنون هم نمی‌هراسم، اگر ادامه‌ای باشد، کشفی تازه است و اگر نباشد هیچ. و از هيچ چگونه می‌شد هراسید. 

فرزندان‌مان زندگی دوباره‌ي کودکی من و تو هستند. آغاز دوباره‌ي ما هستند و من بودن خویش را در آنها دیدم. پس از نبودنم چه باک. تاسفی نیست.

دوست مشترک‌‌‌مان خاطره‌ای از باربد نقل مي‌کرد که دوست دارم آن‌را بازگو کنم.

دوست‌مان می‌گفت چندین سال پيش که همسرش را در سانحه‌اي از دست داده بود و سوگوار مرگش بود، باربد را که تازه عمل جراحی قلب کرده بود در مجلسي می‌بيند، با هم از دردهای‌شان صحبت کردند. او از اندوه درگذشت همسرش گفت و باربد هم از جراحی قلبش. در پایان صحبت‌شان باربد جمله‌ای گفت که هنوز پس ازگذشت بیست سال در خاطر اين دوست باقی مانده بود. 

باربد گفته بود:

 در زندگي دردهایی ‌هست فراموش نشدنی ولی نباید از آن‌ها امام‌زاده ساخت.

 به پاس این کلام از مرگش امام‌زاده نخواهم ساخت.

زندگی پر باری داشت. بر اعتقادهایش پا برجا ماند. به برخی از رویاهایش جامه عمل پوشاند و تا جايی که می‌توانست برای خواسته‌هایش جنگید و برای دستيابی به روياها و باورهايش چه بسا خود و عزیزانش را نادیده گرفت. 

جایش سبز، يادش مانا و روانش شاد    

 

...................................................

 فرهاد مجد آبادی

*به یاد آن همراه نادیده

با بعضی آدمها - حتی اگر آشنائی نزدیکی با آنها نداشته باشی، احساس می کنی دوست و همراهی. لزومی ندارد آدم با این جور دوستان و همراهان دور از دسترس، حرف و کلامی رد و بدل کرده باشد تا بداند که اورا می شناسد، می فهمد و دوست دارد. باربد طاهری دوستی بود که از دوران جوانی با او همراه شدم بی آن که با او روبرو شده یا کلامی درمیان گذاشته باشم. در آن سالهای دور که فیلمفارسی و هنرپیشه های سرشناس حرف اول سینمای ایران را می زدند، کسی آمده بود برای داستانی نامتعارف، هنرپیشگانی نه چندان معروف و کارگردانی هنری ساز که او هم برای تماشاگران فیلمفارسی چهره ی ناشناسی بود و تازه بعد از دو- سه تا فیلم کوتاه، می خواست اولین فیلم سینمائی اش را بسازد، سرمایه گذاری کند و فیلمبرداری را هم به عهده بگیرد. اسم فیلم رگبار بود، نویسنده و کارگردانش بهرام بیضائی ، هنرپیشگان اصلی اش پرویز فنی زاده و پروانه معصومی و فیلمبردار و سرمایه گذارش باربد طاهری. تصور عمومی این است که سرمایه گذار، آدم بسیار پولداری ست که احتمالاً چاق است ، سیگار برگ می کشد و با رولز رویس یا حداقل بنز آخرین سیستم این طرف وآن طرف می رود-. میدانم که باربد طاهری چاق نبود، نمی دانم که سیگار برگ می کشید یا نه. اما تقریباً  مطمئنم که در تهران آن سالها با رولز رویس سر وکاری نداشته است . دلیلش هم این است اگر چنان ماشینی داشت، مجبور نبود پس از شکست مالی فیلم رگبار به خاطر بدهکاری هایش مدتی به زندان برود.

 به نظر می آید یک جای این داستان کمی اشکال دارد. آخر چرا کسی که پول زیادی ندارد، از ماشین آنچنانی و سایر ادوات سرمایه داران هم برخوردار نیست و می داند برای فیلمی دارد سرمایه گذاری می کند که شانس زیادی برای برگشت پولش وجود ندارد، دست به چنین کاری می زند؟ معمولاً می گویند این آدم یا عاشق است یا دیوانه. شاید هم هردو! ممکن است در مورد باربد طاهری هم بشود گفت که دیوانه وار عاشق سینما بود. عاشقی وفادار که تا آخرین سالهای عمرش، عشقش را گرامی داشت. با فیلمهایی که فیلمبرداری کرد، فیلمهایی که ساخت و حرفهائی که در باره عشقش به سینما گفت. گفت و عمل کرد، همان گونه که می گفت. صادقانه و عاشقانه.آن هم در روزگاری که بسیارند دروغگویان و مزورانی که در پوست هنرمندان و روشنفکران به خود فروشی و مردم فروشی مشغولند. اما باربد طاهری مثل همه آنها که عاشقانه کار کردند و تا پایان ادامه دادند، در آثارش زنده خواهد ماند؛ حتی اگر جسماً وجود نداشته باشد. از پشت تک فریم های رگبار حضور مردی را می بینیم که با عشق و امید و انسانیت به این جهان نگاه می کند.  فرهاد مجدآبادی    

...................................................

 مسلم منصوری   

باربد دوست ِ ندارها بود

باربد طاهری با اینکه کارهای بیاد ماندنی در عرصه سینما از خود به جای گذاشت ، اما آنچه او را از دیگران که آنها نیز در سینما خالق کارهای مشابه ای بودند جدا می کند ، وفاداری او به آرمان های انسانی وتلاش برای رهایی محرومان از چنگال چپاولگران داخلی و خارجی بود .

باربد این وفاداری را با انتخاب آگاهانه نداری در مقابل دارایی و به هر طریق، در عمل با نوع زندگی شخصی اش به اثبات رساند . به خاطر همین ویژگی های خصلتی او بود که هیچگاه به شارلاتانیسم ماهواره ای آلوده نشد ، باز به همین علت بود که نه تنها اسیر موج های سنگین سیاسی مانند دوره خاتمی که با حمایت رسانه های تبلیغاتی غرب برای به انحراف کشاندن مسیر مبارزه توده های محروم بود نگردید  بلکه از افشای آن بخش از اپوزیسیونی که از آرمان رهایی تهی دستان به انحراف رفته اند واهمه ای بخود راه نداد و از دشمنی آنها نهراسید . چرا که هر انحرافی را از سوی اپوزیسیون  در نهایت به نفع بازی ها و ترفندهای حکومت می دانست .

 از همین زاویه بود که هم به افشای کسانی که در قالب  اپوزیسیون و با تابلوی چپ زیر قبای امثال خاتمی و موسوی رفته اند و یا مدهوش سیاست های ضد استکباری! جناح ولایت فقیه شده اند پرداخت و هم به افشای کسانی پرداخت که خواستار سرنگونی رژیم هستند و این خواست مشروع را به منافع نا مشروع اربابان جهانی و اسرائیل گره زده اند تا شاید سهمی در غارت دمکراتیک! مردم ایران در آینده داشته باشند .

او تنها و تنها سرنگونی رژیم را در چهارچوب حقوق تهی دستان دنبال می کرد و نه به نفع حل و فصل شدن تضاد های صاحبان قدرت جهانی .

بخاطر همین مواضعی که داشت در اینجا نیز از سوی رسانه های فارسی زبان دولت های غربی که هوراکش امثال خاتمی و موسوی و دار و دسته اش هستند و هم از سوی سایت های مدعیان چپ و تلویزیون های 24 ساعته و اصلاح طلبان دمکراسی خواه! با سانسور مواجه بود و نظراتش کمتر جایی درج می شد .

چرا که او دوست واقعی ندارها بود و این دوستی برایش فقط یک شعار توخالی نبود ، او این دوستی را در زندگی شخصی و با سختی ای که تحمل کرد به اثبات رساند . او نه دوست جریانی بود که دوستان صمیمی آنان لردهای چاق و چله ی مجلس دمکراتیک!دزدان بین المللی هستند و نه دوست کسانی بود که دوستان آنها یک مشت مهره های جنایتکار حکومت در قالب اصلاح طلب هستند .

 باربد با انتخاب آگاهانه نداری ، بی نیازی درونی خود را نسبت به امداد گرفتن از هر نوع دستگاه آلوده چه شارلاتان های ماهواره ای و چه سرنگونی طلبان این چنینی نشان داد و هیچگاه دست خود را به سوی آنان دراز نکرد ، برای حل و فصل مسائل روزمره زندگی و یا برای مشهور باقی ماندن به سمت مسیر آلوده ای نرفت . تمام سختی ها و نداری ها را بجان خرید و بر سر پیمان خود با ندارها استوار ماند . نه بدنبال جایزه گرفتن از نهاد های سینمایی وابسته به دولت ها غربی بود و نه به تعریف و تمجید نکردن رسانه های آنها اهمیت می داد و نه بدنبال این بود که در چنین دستگاه هایی برای ساخت فیلم  سرمایه تهیه کند . وقتی می دید جدا از این دستگاه ها مشکل می تواند هزینه ساخت فیلم را جور کند ترجیح داد به طریق دیگری و به هر طریق ممکن حرف خود را بزند و زد ، و وقتی با سانسور این دستگاه ها  مواجه می شد ، به  درستی راه و آرمانی را که انتخاب کرده بود بیشتر یقین پیدا می کرد .

با پایه گذاری سینمای زیرزمینی جزو اولین کسانی بود که به این حرکت پیوست و تا به آخر همراه " کانون حمایت از سینمای زیرزمینی ایران " بود و تلاش کرد سینمای زیرزمینی را به عنوان یک راه و شیوه عملی در مقابل سینمای حکومتی نشان بدهد .

او مرز کشید بین هنرمند متعهد به آرمان های انسانی با هنرمند نماهایی که دم از مردم می زنند ولی در عمل برای دریافت جایزه های ریز و درشت نهادهای دولت های غربی سر در آخور رژیم و غارتگران بین المللی دارند .

 تفاوت و ارزش باربد و انگشت شمارانی مثل باربد با هنرمند نماهای مردم فروش در همین نقطه است . او خوشنام زندگی کرد و خوشنام مرد .